ذات حقّ - تعالى - را بحقّ توان ديدن كه مرد را از مرد بستاند .
« لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ »
اين باشد كه سالك را از خود بستاند .
« وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ »
اين باشد كه همه خدا باشد . در اين مقام با عايشه گفت : نديدم ؛ و با ديگران گفت : ديدم : يعنى نور او نه ذات او . شعاع آفتاب توان ديدن كه نوازنده است : امّا عين او نتوان ديدن كه سوزنده است . اينجا مسئله عظيم بدان . صفات حق - تعالى - عين ذات او نيست كه اگر جملهء صفات خود عين ذات بودى اتّحاد بودى ؛ و غير ذات او نيست كه غيريّت تعدّد الهيّت بودى . صفات ، قائمات بذاته توان گفتن .
( 400 ) دريغا جگرم پارهپاره مىشود از دست آن كه در جهان كسى بايستى كه اين كلمه را گوش داشتى كه خواجه امام ابو بكر باقلانى چه مىگويد آنجا كه گفت : « الباري - تعالى - باق بالبقاء ، واحد بالوحدانيّة ، موجود بالوجود » .
مىگويد : باقى ديگر است ، و بقا ديگر ، و موجود ديگر است و وجود ديگر ، و واحد ديگر است ، و وحدانيّت ديگر . اگرچه اين معانى قايم بنفس او باشد ، امّا انفكاك صفات از ذات نتوان گفتن .
( 401 ) دريغا اين معانى جلوه بر كسى كند كه هفتاد و اند مذهب مختلف را
هامش
( 14 - 2 ) كه در . . . باشدMPUكه در . . . از خرد . . . باشدASكه مرد را . . . باشدBكه درين مقام مرد را . . . اين مقام باشدHكه . . . كه بستاند . . . باشدR- -
( 1 - 2 ) سورهء 6 ( الانعام ) آيهء 103 ك - -
( 2 ) كه سالك . . . باشد كهAMPRSUكه سالك . . . اين مقام باشد كهB - H- -
( 3 ) در اينAHSUهمه خدا باشدBMPR- -
( 4 ) نهABHMPSUبهR- -
( 5 ) عظيمMمعظمAPSUعظيم هستBHبست معظمR- -
( 5 - 6 ) صفات حق . . . بودىASUصفات . . . كه جمله صفات عين ذات . . . و اتحاد . . . بودىBMPكه صفات . . . كه جمله صفات ذات . . . كه غير ذات بودى غيريت . . . بودىHR- -
( 8 ) كهA . . . UتاH- -
( 11 ) وجود ديگرABHPSU - M- -
( 14 ) معانىMمعنىABHPSU- -
( 10 - 14 )ABHPSU - R- -