خداى - تعالى - در زمين نيست ، در آسمان نيست ، بلكه در بهشت و عرش نيست ؛ طريق اللّه در باطن تست ؛ « و فى أنفسكم » اين باشد . طالبان خدا ، او را در خود جويند زيرا كه او در دل باشد ، و دل در باطن ايشان باشد . ترا اين عجب آيد كه هرچه در آسمان و زمين است ، همه خدا در تو بيافريده است ؛ و هرچه در لوح و قلم و بهشت آفريده است ، مانند آن در نهاد و باطن تو آفريده است . هرچه در عالم الهيست ، عكس آن در جان تو پديد كرده است .
( 374 ) تو اين ندانى ؛ باش تا ترا بيناى عالم تمثّل كنند ، آنگاه بدانى كه كار چونست و چيست . بيناى عالم آخرت و عالم ملكوت جمله بر تمثّل است . بر تمثّل مطلع شدن ، نه اندك كاريست . مرگ را به جايگاهها شمّهاى شنيدى كه چه بود « من أراد أن ينظر إلى ميّت يمشى على وجه الأرض فلينظر إلى ابن أبى قحافة » بيان اين مرگ شده است . هر كه اين مرگ ندارد ، زندگانى نيابد . آخر دانى كه مرگ نه مرگ حقيقى باشد ، بلكه فنا باشد . دانى كه چه مىگويم ؟ مىگويم چون تو ، تو باشى و با خود باشى تو ، تو نباشى ؛ و چون تو ، تو نباشى همه خود تو باشى :
هامش
( 1 ) و عرش نيستASو در عرش نيستBHPRU- -
( 2 ) طريقABPRSUراهH- - سورهء 51 ( الذاريات ) آيهء 21 ك - - اينABHPSUاين معنىR- -
( 3 ) ايشانAHPRSUانسانB- -
( 5 ) و بهشت . . . استAPS - Bبهشت و دوزخ آفريده . . . استHو عرش و كرسى و بهشت و دوزخ آفريده استRو عرش و كرسى و بهشت و دوزخ آفريده . . . استU- -
( 7 ) باش . . . بيناىAPRSUكه چه گفته مىشود باش . . . بيناىBباش . . . انبياىH- -
( 8 ) بيناىCبناىABRSاماHPU- - جمله بر تمثلHRبر تمثلABPSU- -
( 9 ) مرگ . . . بودAPSUمرگ را بجاى خود شمهاى . . . باشدBمرگ . . . چون بودHاول مردنست و در خود مرگ را بازديدن شمهء شنوى كه چيستR- -
( 11 ) نداردAHPRSUنداندB- -
( 13 ) چون . . . باشىASچون . . . تو تو نباشىBچون نباشى همه وجود تو باشىHچون . . . همه وجود تو باشىPUچون . . . نباشى و با خود نباشى همه خود تو باشىR- -
( 1 - 13 )A . . . U - M- -