گفت ! و از عشق چه نشان شايد داد ، و چه عبارت توان كرد ! در عشق قدم نهادن كسى را مسلّم شود كه با خود نباشد ، و ترك خود بكند ، و خود را ايثار عشق كند . عشق آتش است هرجا كه باشد جز او رخت ديگرى ننهد . هرجا كه رسد سوزد ، و به رنگ خود گرداند .
در عشق كسى قدم نهد كش جان نيست * با جان بودن بعشق در سامان نيست
درماندهء عشق را از آن درمان نيست * كانگشت به هرچه بر نهى عشق آن نيست
( 138 ) اى عزيز به خدا رسيدن فرض است ، و لا بدّ هرچه بواسطهء آن به خدا رسند فرض باشد به نزديك طالبان . عشق ، بنده را به خدا رساند ، پس عشق از بهر اين معنى فرض راه آمد . اى عزيز مجنون صفتى بايد كه از نام ليلى شنيدن جان توان باختن ، فارغ را از عشق ليلى چه باك و چه خبر ! و آنكه عاشق ليلى نباشد آنچه فرض راه مجنون بود ، او را فرض نبود . همه كس را آن ديده نباشد كه جمال ليلى بيند و عاشق ليلى شود ؛ تا آن ديده يابد كه عاشق ليلى شود كه اين عشق خود ضرورت باشد .
هامش
( 1 ) شايد دادBPRشايد دادنAMتوان دادHU- - كردPUكردنABHMR- -
( 2 ) شودBHPRUباشدAM- - ايثارA . . . RنثارU- -
( 3 ) ننهدAMPRUننهندBH- - سوزدABHMUسوزاندPR- -
( 6 ) سامانAHPUآسانBMايمانR- -
( 7 ) درماندهءABHMRواماندهPU- -
( 8 ) كانگشتMانگشتA . . . U- - نهىABMPUزنىHنهندR- -
( 9 ) رسندABHMRرسدPU- -
( 10 - 11 ) فرض . . . فرضA . . . Uنزد طالبان آن هم فرض راه آمدهR- -
( 11 ) توان باختنAMتوان درباختنPUتواند درباختBHR- -
( 13 ) فرض نبودA . . . RنبودU- - همه . . . ديدهBMPUهمه آنAهمه كس چنانHR- -
( 14 ) تاBHPUباM - RA- -
( 13 - 14 ) آن . . . باشدBMكه عشق خود ضرورت بود آن ديده بيابد كه . . . شود اما اين عشق از ضرورت باشدAPUكه اين . . . باشدHليلى خوان جداست و ليلى دان جداR- -
( 1 - 14 )A . . . U - S- -