و تا با خود بود ، در خود بود ؛ عشق مىديد ، و عشق قوّتى دارد كه چون عشق سرايت كند بمعشوق ، معشوق همگى عاشق را به خود كشد و بخورد . آتش عشق پروانه را قوّت مىدهد ، و او را مىپروراند تا پروانه پندارد كه آتش ، عاشق پروانه است ؛ معشوق شمع همچنان با ترتيب و قوّت باشد بدين طمع خود را بر ميان زند . آتش شمع كه معشوق باشد با وى بسوختن درآيد تا همه شمع ، آتش باشد : نه عشق و نه پروانه .
و پروانه بىطاقت و قوّت اين مىگويد :
اى بلعجب ازبسكه ترا بلعجبيست * جان همه عشّاق جهان از تو غميست
مسكين دل من ضعيف و عشق تو قويست * بيچاره ضعيف كش قوى بايد زيست
هامش
( 1 ) بود عشقAMPUعشقBHR- - عشق قوتىBHMعشق قوتى و قوتىAعشق و قوتىPUو چون قوىR- - دارد . . . عشقA . . . Uگردد وR- -
( 2 ) به خودA . . . Uچنان به خودR- - و بخوردABHMRبخورد و خودش كندPU- -
( 2 - 3 ) عشق . . . پروراندA . . . Uپروانه را كه اول دل او را قوى مىدهد و زيادت مىكندR- -
( 3 ) پنداردA . . . UنپنداردM- - آتش . . . پروانهMآتش شمع . . . پروانهAتبش آتشBآتش عشقHPUآتشR- -
( 3 - 5 ) معشوق . . . با وىAMمعشوق . . . ميان آتش زند كه . . . با وىBبدين طمع . . . ميان آتش زند . . . تا وىHبدين . . . با وىPUخود را بطمع نور بر ميان آتش زند شمع معشوق باشد آنكهR- -
( 5 ) همه . . . پروانهAMPUهمه . . . و آتش باشند . . . پروانهBهمه . . . عشق ماند و نه پروانهHپروانه همه شمع گردد و آتش باشد آنكه نه عشق ماند و نه عاشق جانم فداى اين عشق بادR- -
( 6 ) و پروانه . . . گويدMPUو پروانه اين بيت بى . . . و قوتAو پروانه . . . اين بيت مىگويدBپروانه . . . و بىقوت اين مىگويدHپروانه . . . و بىقوت اين سخن مىراند گوش دار و بشنوR- -
( 7 ) بلعجبABMRبوالعجبHPU- -
( 8 ) جانMو همB . . . U- - غميستBHMغميستAغمبيستPغنيستRبريستU- -
( 1 - 10 )A . . . U - S- -