تيز بينايى نه عين آشنايى باشدت * بگذر از ديدار و ديده ، آنگهى زيبا شوى
آنچه دانستى رهست و ديده آن را منزلست * چون ره و منزل نماند ، آنگهى و الا شوى
ور محبّى ، مر محبّان را علامتها بود * يك علامت آن بود كز غير او يكتا شوى
ور فقيرى ، پس ترا نسبت بريدن محو گشت * مى چه پندارى كه با چندين نسب صحرا شوى
خاك را در خاك باز و پاك را در پاك باز * تا ميان خاك و پاك اندر تو ناپيدا شوى
خويشتن را گر توانى منصور حلّاج كن * تا مگر يكبارگى در فتنه و غوغا شوى
( منصور ابدلان ) ، 267