تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق ( فارسى ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
خواسته بود ، « 1 » علامتش آن باشد « 2 » كه « 3 » مرو را پيوسته در نعمت دنيايى ندارد چه گاه‌گاه محنت پيش آرد « 4 » تا دل وى بدان نعمت مشغول نشود . آورده‌اند « 5 » كه روزى خواجه سعيد اقطع - رحمة اللّه عليه - از پيش جوانى آراسته بگذشت . « 6 » تن وى را آرزوى آن جوان كرد . « 7 » ناگاه بانگ « دزدا دزد » برخواست . « 8 » چون خواجه « 9 » را يك دست نبود ، تهمت بر وى نهادند « 10 » و آن جوان « 11 » را كه « 12 » آرزو كرده بود به همان زندان برده بودند كه خواجه را « 13 » به نزديك محتشمى كه در آن « 14 » زندان بود . چون « 15 » خواجه به زندان اندر آمد ، آن محتشم مر خواجه « 16 » را بخواند . چون بنشست ، ديد همان جوان « 17 » كه وى « 18 » آرزو كرده بود ، مناجات [
a
96 ] كرد . گفت : « 19 » الهى چون اين جوان « 20 » روزى من خواسته « 21 » بود ، اين چوب و زندان و بند چيست ؟ آوازى شنيد كه ما دوستان را نعمت با محنت بياميزيم تا به نعمت مشغول نشوند و ما را فراموش نكنند . ببايد دانستن كه حقيقت نعمت آن است كه بنده به باطن به خداى تعالى « 22 » مشغول بود كه چون به عين « 23 » نعمت يا به عين « 24 » محنت مشغول شود در عقوبت افتد . مثالش اين « 25 » بود كه آنكه « 26 » به نزد سلطان عزيز بود مرو را در مجلس خود بار دهد و چون روى گران كرد ، « 27 » بار ندهد ؛ بعضى را « 28 » در بوستان « 29 » بازدارند و بعضى را « 30 » در زندان . آن‌كس كه خرد دارد ، بيند « 31 » كه او را در « 32 » مجلس سلطان بار نيست ، داند كه در عقوبت است
هامش
( 1 ) . حكم كرده باشد . ( 2 ) . بود . ( 3 ) . + پيوسته مرو او را . ( 4 ) . آردش . ( 5 ) . چه آورده‌اند به حكايت . ( 6 ) . از پيش خواجه ابو سعيد اقطع رحمه اللّه تعالى خوانى بگذرانيدند آراسته . ( 7 ) . وى را از آن خوان آرزو كرد + پس درنگى برنيامد كه . ( 8 ) . بانگ « دزد » برخاست . ( 9 ) . وى . ( 10 ) . + و بزدند و به زندان بردند و بند برو نهادند . ( 11 ) . درP« جوان » بوده كه كاتب نقطهء جيم را خط زده ، نقطه‌اى بر بالاى آن نهاده « خوان » ساخته است . ( 12 ) . + وى . ( 13 ) . « كه خواجه را » ندارد . ( 14 ) . « آن » ندارد . ( 15 ) . + اين . ( 16 ) . وى . ( 17 ) . خوان . ( 18 ) . + را . ( 19 ) . كه . ( 20 ) . خوان . ( 21 ) .T: خواست . ( 22 ) . با خداوند عزّ و جلّ . ( 23 ) . « عين » به « يافتن » تبديل شده است . ( 24 ) . « عين » به « رسيدن » تبديل شده است . ( 25 ) . چنان . ( 26 ) . + كس . ( 27 ) . + و به مجلس . ( 28 ) . + بفرمايد تا وى را . ( 29 ) . بستان . ( 30 ) . + بفرمايد تا + در زندان بازدارند . ( 31 ) . چون + بيند كه مر او . ( 32 ) . به .