و قالوا قد فنى ما كان فيه * فأظلم ناظرىّ و جفّ ريقى
و أنسيت القضايا اذ رواها * جريرة عن مغيرة عن شقيق
فناح محابرى و بكى كتابى * و لم اعرف عدوّى من صديقى
اذا افنى الدقيق فقدت عقلى * فوا حزنى بفقدان الدّقيق
[
a
78 ] و اين سخن به حقّ كسى درست آيد كه اعتماد وى بر آمادگى بود . امّا اگر كسى بود كه در خانهء وى آرد نبود و ليكن دل وى مشغول نبود ، روا بود با وى مشورت كردن .
و خواجه سهل بن عبد اللّه التسترى - رحمة اللّه عليه - چنين گفته است : هركه « 1 » در دل وى غم روزى فردا بود ، با وى مشورت كردن نشايد ، چه مقصود از مشورت آن بود كه تا آنكس به نور حقّ تعالى رأى صواب بيند چنانكه آمده است كه « المؤمن ينظر بنور اللّه » .
چون اين كس را غم روزى فردا گرفته باشد ، « 2 » دليل آن بود كه يقين وى ضعيف گشته است و نفس بر « 3 » وى چيره گشته است و بيش دل وى را گرفته تا روزىدهنده را نمىتواند ديدن و اينچنين كس هر اشارتى و « 4 » مشورتى كه كند از نفس كند « 5 » و اندر آن خير نى . « 6 »
هامش
( 1 ) . به جاى « هركه » ، كسى .
( 2 ) . بود .
( 3 ) . ندارد .
( 4 ) . « اشارتى و » ندارد .
( 5 ) . « از نفس كند و » ندارد .
( 6 ) . نبود + و اللّه علم .