دنيا بيشتر برداشته بود مر او را در دوزخ عذاب سختتر از آن بود كه كافرى را كه اينها نكرده باشد . « 1 » چون پديد آمد كه ايمان سر همه نعمتهاست چنانكه « 2 » بنده به وى شادتر بود چون بيافت اين همه نعمتها كه ياد كرده شد .
و شناخت ايمان را خواجه محمّد بن على التّرمذى - رحمة اللّه عليه - در كتاب امثال مثال آورده است و چنين گفته كه مثال ايمان مثال گوهريست ، كسى كه گوهرى بيابد و قيمت [
b
75 ] وى نشناسد دل وى قوىّ نشود چهگاه به دل وى چنين آيد كه بود كه اين گوهر به صد هزار « 3 » درم ارزد و گاهى چنين آيد كه نبايد « 4 » كه پنجاه درم بيش نيرزد و گاهى چنين آيد كه نبايد « 5 » كه پانصد درم بيش نيرزد « 6 » و مانند اين . از روى مثال لاجرم دل وى قوىّ نشود . و باز چون گوهر قيمتى به دست كسى افتد كه قيمت وى بشناسد و داند كه قيمت اين گوهر صد هزار درم « 7 » است ، دل وى قوىّ شود و تا آن گوهر با خويشتن بيند به گم شدن چيزهاى ديگر بسى غم نخورد همچنين هركه وى « 8 » ايمان يافت و مقرّ بود كه ايمان نيكوست و ليكن قدر وى « 9 » نشناسد ، از روى حقيقت دل وى قوىّ نشود و به نقصان بهرههاى تنى و دنيايى غم خورد . پديد آيد كه وى قدر ايمان نشناخته است ، چه آنكس كه « 10 » شناخته بود دل وى قوىّ شود و به نقصان بهرههاى تنى و دنيايى بسى غم نخورد و همچنانكه كسى هزار دينار دارد ، « 11 » يك درم كه گم شود ، غم خورد و ليكن چون بينديشد كه چه كردمى گر اين هزار دينار گم شدى ؟ غم آن درم گمشده سبك شود .
و مر خواجه حكيم را - رحمه اللّه - پرسيدند كه به آخر الزّمان چگونه [
a
76 ] بايد زيستن مرد را تا سلامت دين يابد ؟ گفت چنانكه دل زير بار قضا دارد و تن زير بار جفا دارد و چشم به دار بقا دارد و هرچه جز دين برود روا دارد و اين آنكس تواند كردن كه ايمان را شناخته بود . و هركه خواهد كه اندازهء خويش را به يافت « 12 » ايمان بشناسد ، شادى يافت ايمان به وقتى بايد جستن كه مرد را رنجى رسد يا مصيبتى رسيده باشد .
هامش
( 1 ) . بود .
( 2 ) . + بايد .
( 3 ) . « هزار » ندارد .
( 4 ) . شايد كه اين گوهر به + پنجاه .
( 5 ) . شايد + به پانصد .
( 6 ) . ارزد .
( 7 ) . دينار .
( 8 ) . « وى » ندارد .
( 9 ) . + مى .
( 10 ) . + قدر ايمان .
( 11 ) . + اگر .
( 12 ) . اندازهء شادى خود را بيافت .