تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق ( فارسى ) — صفحة 84

مساهمون:

ص٨٤
قلبه الذى به يعقل و لسانه الذى به ينطق و سمعه الذى به يسمع ، و يده الذى به يبطش » . پارسى اين خبر « 1 » آن بود كه مولى عزّ و جلّ « 2 » چنين « 3 » فرموده است كه بندهء من به رحمت من [
a
55 ] به هيچ چيز چنان نزديك نشود كه به گزاردن آنچه من فريضه كرده‌ام به روى « 4 » باز از پس « 5 » وى به آوردن تطوّعها چندانى كه من او را دوست گيرم و چون دوست گرفتم همه دل وى از من انديشد و زبان وى از من گويد و گوش وى از من شنود و دست وى از بهر « 6 » من گيرد . « 7 » و سبب « 8 » نزديك شدن بنده به رحمت مولى عزّ و جلّ « 9 » گزاردن فريضه‌هاست و ببايد دانستن « 10 » كه همچنان‌كه نماز و روزه و حج و زكات فريضه است ، همچنين بازايستادن از همه « 11 » معاصى « 12 » فريضه است و تا فريضه نگزارد ، « 13 » طاعت زيادتى قيمت ندارد . چون بعد از گزاردن فريضه‌ها « 14 » تطوّع‌ها آرد ، آن‌گاه دوستى مولى « 15 » عزّ و جلّ را سزاوار « 16 » گردد . چون كسى بينى كه هنوز از معاصى تمام دست بازنداشته بود و گويد كه مولى عزّ و جلّ را دوست مىدارم ، معلوم شود كه اين دوستى حقيقى « 17 » نيست . و اندر لؤلئيات « 18 » دو بيت آورده است : « 19 »
تعصى الإله و أنت تظهر حبّه * هذا لعمرى فى الفعال بديع لو كان حبّك صادقا لأطعته * انّ المحبّ لمن يحبّ مطيع
[
b
55 ] پارسى چنين بود كه خداى عزّ و جلّ « 20 » را بىفرمانى مىكنى و دوستى وى دعوى مىكنى ، اين كار عجب است ، اگر دوستى تو درست « 21 » بودى مرو را « 22 » فرمان‌بردار بودى ، چه هركه « 23 » كسى را دوست دارد فرمان او « 24 » كند . و محبّت از شناخت خيزد - چنان‌كه ياد كرديم به اوّل كتاب - و دليل برين آن است « 25 » كه
هامش
( 1 ) . « خبر » ندارد . ( 2 ) . تعالى . ( 3 ) . « چنين » ندارد . ( 4 ) . به روى . ( 5 ) . + فريضه‌هاى خويش را به من دوست گرداند . ( 6 ) . « بهر » ندارد . ( 7 ) . + پس پديد آمد كه . ( 8 ) . « و سبب » ندارد . ( 9 ) . تعالى . ( 10 ) . دانست . ( 11 ) . « همه » ندارد . ( 12 ) . نيز . ( 13 ) . يعنى تا اول آنكه فريضه است نگذارد . ( 14 ) . چون از بعد فريضه‌ها . ( 15 ) . + تعالى . ( 16 ) . سزا . ( 17 ) . حقيقت . ( 18 ) .T: لويلئات ؛P: اوليات [ كذا ] . ( 19 ) . + نظم . ( 20 ) . تعالى و تعظم . ( 21 ) . راست . ( 22 ) . + فرمان‌بردارى كردى و . ( 23 ) . + مر . ( 24 ) . آن‌كس . ( 25 ) . « است » ندارد .