تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق ( فارسى ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
آن‌سو رفتند و عقل ايشان را قوّت آن نبود كه نفس ايشان را به ميانه جاى بدارد . « 1 » و حدّ نگاه داشتن در عبادت « 2 » آن بود كه رسول - صلّى اللّه عليه و سلّم - ياد كرده است در باب آب‌دست كردن ، چنان‌كه آورده‌اند كه رسول - عليه السّلام - دست و روى بشست يك‌بار و يك‌بار « 3 » و چنين گفت كه اين آبدستى « 4 » است كه مولى عزّ و جلّ به كم ازين از بنده نماز قبول نكند ، « 5 » و بار ديگر آب‌دست كرد و دو بار دو بار شست « 6 » و چنين گفت « 7 » كه اين آب‌دست را ثواب دو چندان بود كه آن پيشين « 8 » را ، و بار ديگر آب‌دست كرد و سه بار « 9 » شست « 10 » و چنين گفت كه اين آب‌دست من است و آب‌دست پيغامبران كه پيش از من بوده‌اند - صلوات اللّه عليهم اجمعين - . هركه ازين سه بار كم كند يا زياده وى از حدّ درگذشته « 11 » يا از حدّ كم كرده . « 12 » از آنكه از « 13 » حدّ درگذشتن يا از [
a
52 ] حدّ كم كردن هر دو از نفس خيزد و هر دو نكوهيده است . و ديگر حدّ نگاه داشتن در عبادت « 14 » آن بود كه چون روى به كار خير نهد ، جهد كند كه آهسته اندر آيد كه نفس از آغاز بشتابد « 15 » و باز « 16 » سير شود و « 17 » آنكه رسول - صلّى اللّه عليه « 18 » و سلّم - چنين فرمود : « الا انّ « 19 » الدّين متين فاوغلوا فيه برفق ، فإنّ المنبتّ لا أرضا قطع و لا ظهرا أبقى » . « 20 » پارسى اين بود كه اين دين مسلمانى دين قويّست ، به چربى و آهستگى درآييد كه هركه به اوّل منزل ستور را تيز راند ، ستورش « 21 » هلاك شود و به منزل نرسد . و معنى همين است كه ياد كرديم . و اللّه اعلم . و حدّ نگاه داشتن در معاملت آن بود كه چون كسى را دوست دارد همگى دل خويش « 22 » به وى ننهد « 23 » و از دشمن شدن وى بترسد و اگر كسى را دشمن دارد ، از حدّ بيرون دشمنى « 24 » نكند ، چه روزى بود كه « 25 » دوست شود و باز شرم دارد . « 26 »
هامش
( 1 ) . بداشتى . ( 2 ) . عبادات . ( 3 ) . « و يك‌بار » ندارد . ( 4 ) . آب‌دست . ( 5 ) . كه به كم از اين مولى تعالى نماز از بنده نپذيرد . ( 6 ) . بشست . ( 7 ) . گفته . ( 8 ) . « پيشين » ندارد . ( 9 ) . + سه بار . ( 10 ) . بشست . ( 11 ) . درگذشت . ( 12 ) . كرد . ( 13 ) . « از » ندارد . ( 14 ) . عبادات . ( 15 ) . بيارخد . و زير كلمه معنى آن « حرص » نوشته است . ( 16 ) . + زود . ( 17 ) . + از . ( 18 ) . عليه السّلام . ( 19 ) . + هذ . ( 20 ) . فانّ المنبتّ لا ظهرا أبقى و لا أرضا قطع . ( 21 ) . + بازماند و . ( 22 ) . خود . ( 23 ) . ندهد . ( 24 ) . دشمنايگى . ( 25 ) . بود كه روزى . ( 26 ) . دارى + نظم .