چون معلوم شد كه [ تن ] « 1 » دشمن است تا دشمن را نشناسى با وى چگونه حرب كنى ؟
و شناخت نفس بر دوگونه « 2 » است : يكى از روى علم « 3 » و يكى از روى حقيقت . و « 4 » آنكس كه از روى علم شناسد ، داند كه تن بدفرماى است و ليكن بدفرمايىاش را به دل نتواند ديدن . « 5 » چون نتواند ديدن دشمن نتواند گرفتن . و علامت آنكه دشمن نتواند گرفتن ، آن بود كه روى از بهرههاى وى نتواند گردانيدن . و بهرهء نفس دو چيز است : حشمت و فراخدستى ، چه « 6 » نفس به بهرههاى خود « 7 » بدين دو چيز تواند رسيد « 8 » و « 9 » دليل برين آن است « 10 » كه رسول - صلّى اللّه [
a
3 ] عليه « 11 » و سلم - گفت : « ما ذئبان جائعان ارسلا فى حظيرة غنم بأفسد لها من حرص الرّجل على المال و الشّرف فى « 12 » دينه » . گفت : دو گرگ گرسنه اندر رمهء گوسفندان « 13 » آن « 14 » ويرانى نكنند كه حرص مرد به مال و جاه اندر دين وى كند . و آنكس كه از روى حقيقت تن را شناسد بدفرمايش او « 15 » را به دل بتواند ديدن و چون توانست ديدن دشمن گيرد زيرا كه « 16 » - رسول صلّى اللّه عليه « 17 » و سلم - خبر داد از آفرينش دل و گفت : « خلقت القلوب على حبّ من احسن اليها و بغض من اساء إليها » . گفت : آفريده شده است دلها را « 18 » بر آنكه دوست دارد هر « 19 » آنكس را كه با وى نيكويى كند و دشمن دارد هر « 20 » آنكس را كه با وى بدى كند . و چون دشمن گرفت ، روى از بهرههاى وى بگرداند و به طلب جاه و زيادتى مال نرود . « 21 »
خواجه ابو اسحاق بشاغرى « 22 » - رحمة اللّه « 23 » عليه - چنين گفته است كه نفس را بدفرمايى پيشه است و دستافزار وى دو چيز است : حشمت و فراخدستى . چون دستافزار نبود كار نتواند كردن و چون روى از بهرههاى نفس [
b
3 ] نتواند گردانيدن ، دليل آن كند كه نفس را از روى حقيقت نشناخته است .
هامش
( 1 ) . [ ] ازPافزوده شد .
( 2 ) . نوع
( 3 ) . + است .
( 4 ) . « و » ندارد .
( 5 ) . ديد و .
( 6 ) . كه .
( 7 ) . خويش .
( 8 ) . رسد .
( 9 ) . « و » ندارد .
( 10 ) . « آن است » ندارد .
( 11 ) . + و على آله و اصحابه و سلم .
( 12 ) . « آن است » ندارد .
( 13 ) . گوسپندان .
( 14 ) . « آن » ندارد .
( 15 ) . « او » ندارد .
( 16 ) . زيراك .
( 17 ) . + و على آله و اصحابه و سلّم .
( 18 ) . دلهاى .
( 19 ) . مر .
( 20 ) . مر .
( 21 ) . + و چه .
( 22 ) . به شاعرى .
( 23 ) . + تعالى .