و نيز كويند كه ماخوذست از حبّ و آن جمع حبّهء دل بود و حبّهء دل محلّ لطيفه و قوام آن * باشد كه اقامت آن بدان بودست پس محبّت را حبّ نام كردند باسم محلّ آنك قرارش اندر حبّهء دلست و عرب نام كنند چيزى را باسم موضع آن و نيز كويند ماخوذست از حباب الماء و غليانه عند المطر الشديد آن غليان آبى بود اندر حال بارانى عظيم پس محبّت را حبّ نام كردند لانّه غليان القلب عند الاشتياق الى لقاء المحبوب پيوسته دل دوست اندر اشتياق رؤيت دوست مضطرب باشد و بىقرار چنانك اجسام بارواح مشتاق باشند دلهاء * محبّان بلقاء احباب مشتاق باشند و چنانك قيام جسم بروح بود قيام دل به محبّت بود و قيام محبّت به رؤيت و وصل محبوب بود * فى معناه شعر
اذا ما تمنّى الناس روحا و راحة * تمنّيت ان القاك * يا عزّ خاليا
و نيز كويند كه حبّ اسميست مر صفاء مودّت را موضوع از آنچ عرب مر صفاء بياض انسان چشم را حبّة الانسان خوانند چنانك صفاء سويداء دل را حبّة القلب پس اين يكى محلّ محبّت آمد و آن يكى محلّ رؤيت از ان معنى بود كى دل و ديده اندر دوستى مقارن بودند و اندرين معنى كويد شعر
القلب يحسد عينى لذّة النظر * و العين تحسد قلبى لذّة الفكر
فصل [ در كلمهى محبت ]
بدانك محبّت اندر استعمال علما بر وجوهست يكى معنى ارادت بمحبوب بىسكون نفس و ميل و هوا و تمنّى قلب و استيناس و تعلّق اين جمله بر قديم روا نباشد و اين جمله مخلوقان را باشد با يكديكر و اجناس را