بكسست خداى تعالى جمال و جوانى به دو بازداد و سنّت چنين رفتست كى اقبال محبّ اعراض محبوب * تقاضا كند چون محبّ دوستى را در بر كيرد و به صرف دوستى از دوست فارغ شود و با دوستى بيارامد لا محاله كه دوست به دو اقبال كند و به حقيقت محبّ را عزّ است تا طمع وصلت نبود چون محبّ را طمع وصال باشد و برنيايد عزّش همه ذلّ شود و هر محبّى را كى وجود دوستى از وصال و فراق دوست مشغول نكرداند آن محبّت وى معلول باشد
ابو القاسم سمنون بن حمزه كذاب بغدادى [ ابو الحسن سمنون ابن عبد اللّه الخواصّ ]
و منهم آفتاب آسمان محبّت و قدوهء اهل معاملت ابو الحسن سمنون ابن عبد اللّه الخواصّ رض اندر زمانه بىنظير بود و اندر محبّت شانى عظيم داشت جملهء مشايخ وى را بزرك داشتند وى را سمنون المحبّ خواندندى و وى خود را سمنون الكذّاب نام كرده بود و از غلام الخليل رنجهاء بسيار كشيد و در پيش خليفه * بر وى كواهيهاى محال داد و همه مشايخ بدان رنجه دل كشتند و اين غلام الخليل مردى مرائى بود و دعوى پارسائى و صوفيكرى كردى خود را در پيش خليفه و سلطانيان معروف كردانيده بود * بمكر و شعبده و دين را به دنيا بفروخته چنانك اندر زمانهء * ما بسيارند و مساوى مشايخ و درويشان بر دست كرفته بود در پيش خليفه و مرادش آن بود تا مشايخ مهجور كردند و كس بديشان تبرّك نكند تا جاه وى بر جاى بماند بخبخ سمنون و مشايخ كى مر ايشان را * يك كس * بيش نبود بدين صفت * امروز درين زمانه هر محقّقى را صد هزار غلام الخليل هست امّا