مىخواهم كى توبه كنم وى كفت دير آمدى پير كفت نه كى زود آمدم كفت چرا كفت هركه پيش از مرك بيايد اكرچه دير آمده باشد زود آمده باشد و كويند ابتداء حال وى آن بود كى سالى اندر بلخ قحطى افتاده بود و مردمان يكديكر را مىخوردند و همه مسلمانان اندوهكن بودند غلامى را ديدند كه در بازار مىخنديد و طرب مىكرد مردمان كفتند چرا مىخندى شرم ندارى كه همه مردمان اندر اندوه ماندهاند و تو چندين شادى * همىكنى كفت مرا هيچ اندوه نيست كى من بندهء آن كسم كه ورا * يكى دهست و شغل من از * دل من برداشتست شقيق كفت رض بارخدايا اين غلام به خواجهء كى يكى ده دارد چندين شادى مىكند و تو مالك الملوكى و روزى ما اندر پذيرفتهء و ما چندين اندوه بر دل كماشتهايم از شغل دنيا رجوع كرد و طريق حقّ سپردن كرفت و نيز هركز اندوه روزى نخورد و پيوسته كفتى كه من شاكرد علامىام و آنچ يافتم به دو يافتم و اين از وى تواضع بود وى را مناقب بسيارست و اللّه اعلم
ريحانه شام - ابو سليمان عبد الرحمن بن احمد عنسى دارانى [ ابو سليمان عبد الرحمن بن عطيّة الدارانى ]
و منهم شيخ وقت خود و مر طريق حقّ را مجرّد ابو سليمان عبد الرحمن بن عطيّة الدارانى رض عزيز قوم بود و ريحان دلها بود و وى به رياضت و مجاهدات صعب مخصوصست و عالم بود بعلم وقت و معرفت آفات نفس و بصير بكمينهاء آن و وى را كلام لطيفست اندر معاملات و حفظ قلوب و رعايت جوارح و از وى مىآيد كى كفت اذا غلب الرجاء على الخوف فسد الوقت چون رجا بر خوف غالب شود وقت شوريده كردد از يراك وقت رعايت حال باشد و بنده تا آنكاه