تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
منست به صومعه اندر آمدند كس را نديدند و پنداشتند كى حبيب بريشان استهزا مىكند وى را جفا كفتند كه راست نمىكوئى و وى سوكند ياد كرد كه راست مىكويم * و اينك در صومعهء منست ديكرباره و سديكرباره اندر آمدند و نيافتندش برفتند حسن بيرون آمد و كفت يا حبيب دانم كى خداى تعالى ببركات تو مرا بدين ظالمان ننمود چرا كفتى با ايشان كى وى در اينجاى است كفت اى استاد نه ببركات من بود كه ترا ننمودند بديشان بل كى به بركت راست كفتن ترا نديدند اكر من دروغ كفتمى مرا و ترا * هر دو رسوا كردندى ، و وى را ازين جنس كرامات بسيارست از وى پرسيدند كى رضاى خداوند تعالى اندر * چه چيزست كفت فى قلب ليس فيه غبار النفاق اندر دلى كى اندرو غبار نفاق نباشد از آنچ نفاق خلاف وفاق باشد و رضا عين وفاق و محبّت را با نفاق هيچ تعلّق نيست و محلّش رضاست پس رضا صفت دوستان بود و نفاق صفت دشمنان و اين سخنى بزركست بجاى ديكر بيان كنم ان‌شاءالله

ابو يحيى مالك بن دينار [ مالك بن دينار ]

و منهم بقيّهء اهل انس و زين جملهء جنّ و انس مالك بن دينار رض صاحب حسن بصرى بود و از بزركان اين طريقت بود و وى را كرامات بسيار مشهورست و اندر رياضت خصال مذكور و دينار بنده بودست و مولود وى اندر حال عبوديّت پدر بود و ابتداء حالت وى آن بود كى شبى * كى صبح دولت الهى شعله از انوار خود بر جان مالك دينار نثار خواست كرد وى آن شب در ميان كروهى حريفان بطرب مشغول بود چون جمله بخفتند * حقّ جلّ جلاله بختش بيدار كردانيد تا از ميان رودى كى مىزدى اين چنين خوش‌آوازى برآمد كه يا مالك ما لك ان لا تتوب يا مالك ترا