بود يكى از مشايخ روايت كند كه من به دو بركذشتم وى را يافتم اندر نماز و كركى كوسفندان وى نكاه مىداشت كفتم اين پير را زيارتى كنم كى * علامتى بزرك مىبينم بر وى زمانى ببودم تا از نماز فارغ شد بر وى سلام كفتم كفت اى پسر بچه كار آمدى كفتم به زيارت تو كفت خيّرك اللّه كفتم ايّها الشيخ كرك با ميش موافق مىبينم كفت از انك راعى ميش با حقّ موافق است اين بكفت و كاسهء چوبين زير سنكى داشت دو چشمه * روان شد يكى شير و يكى عسل كفتم ايّها الشيخ اين درجه بچه يافتى كفت بمتابعت محمّد عم اى پسر قوم موسى مر ورا مخالف بودند * مع هذا سنك ايشان را آب داد و موسى نه به درجهء محمّد بود چون من محمّد را متابع باشم سنك مرا انكبين و شير * دهد بس عجب نبود كفتمش مرا پندى ده كفت لا تجعل قلبك صندوق الحرص و بطنك وعاء الحرام دل را محلّ * حرص مكردان و * معده را جاى حرام مساز كى هلاك خلق اندرين دو چيزست و نجات اندر حفظ اين دو و شيخ مرا از وى رض روايات بسيار بود امّا درين وقت بيش ازين ممكن نكشت كى كتب به حضرت غزنين حرسها اللّه مانده بود و من اندر ديار هند اندر ميان ناجنسان كرفتار مانده و الحمد للّه * ربّ العالمين
ابو حازم سلمه بن دينار مخزومى [ ابو حازم المدنى ]
و منهم پير صالح * و بصلاح صالح ابو حازم المدنى رح مقتداى بعضى از مشايخ بود و وى را اندر معاملت حظّى وافر و خطرى