ص 113 ، س 22 : لى حرفتان . . .
مرا دو پيشه است : نادارى و پيكارمندى .
ص 113 ، سطر 25 : السلطان ظل . . .
پادشاه سايهء خدا بر روى زمين است .
ص 113 ، س 26 : أَطِيعُوا اللَّهَ . . .
از خداى و پيامبر و خداوندان كار خود فرمانبردارى كنيد .
ص 117 ، س 2 : اللهم اجعلنى . . .
خدايا ، مرا مورد رشك مردم ساز نه مورد ترحم ايشان .
ص 117 ، س 14 : استعينوا على . . .
يارى جوييد بر برآورده شدن نيازها به رازدارى ، زيرا هر متنعمى محسود است .
ص 117 ، س 19 : السؤال باللسان . . .
پرسيدن به زبان تهمت است و به دل حجاب است و به نهان شرك است . براى پرسيدن همين بس كه خدا صلاح بندهء خود را مىداند .
ص 117 ، س 29 : مفتقرا الى . . .
نيازمند به خداى تعالى .
ص 118 ، س 4 : يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ . . .
اى مردم ، شما در برابر خدا نادارانيد و خدا توانگر ستوده است .
ص 121 ، عنوان : قوله لم سميت . . .
گفتارش در اينكه چرا صوفى را صوفى خواندند .
ص 122 ، س 20 : اوحى الله تعالى . . .
خدا به ابراهيم وحى كرد : اى ابراهيم ، من ترا به دوستى برگزيدم ، پس هشيار باش مبادا به دل تو بنگرم و در آن جز خود را ببينم و از تو ببرم .
ص 123 ، س 1 : و ما امروا الا . . .
فرموده نشدند مگر كه خداى را پرستند ، و دين را از بهر او يگانه گردانند .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1842
مساهمون: محمد روشن
ص١٨٤٢