تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1976

مساهمون:

ص١٩٧٦
ص 873 ، س 17 : انا سيد ولد . . . من سرور فرزندان آدمم و فخرى از اين بابت نمىكنم . . . يعنى فخرى نيست ، يعنى اين را از پيش خود نمىگويم كه افتخار باشد بلكه آن را مىگويم به فرمان ، كه بندگى من باشد و فرمانبرى من . ص 873 ، س 21 : و لا تزكوا . . . خود را پاك جلوه ندهيد . ص 873 ، س 24 : لا فخر أي لا . . . فخرى نيست براى من به اين چيزها بلكه افتخار به من است . ص 873 ، س 29 : اسقط الكون . . . اسقاط كرد ( فروافكند ) هستى را از راز خود با خوار شمارى هستى در چشمش هنگامى كه آن را زير پا گذاشت . ص 874 ، س 3 :
وَ هُوَ بِالْأُفُقِ . . .
و او در كرانهء برترين بود و كرانهء فرودين و افتخار مىكرد به برترين ؛ نه به برترين بر فروترين . ص 874 ، س 4 : زويت لى الارض . . . درنورديده شد براى من زمين و نشان داده شد به من خاوران و باختران آن . گفته‌اند درنورديده شد براى او زمين از روى خوار شمارى و كم شمارى تا با چشم خوارشمارى در آن بنگرد نه به چشم افتخار . ص 874 ، س 22 : انما افتخر . . . من افتخار مىكنم به حق ، نه حق به من ؛ و هستى به من مىبالد نه من به هستى ؛ فخرى نيست زيرا هركه به چيزى افتخار كند ، آغاز افتخار بدان ، نگريستن بدان خواهد بود و او نهى شده بود از نگريستن به پايين‌تر از حق به دليل اين گفتهء قرآن : منگر به آنچه برخى از ايشان را بهره داديم . ص 875 ، س 7 : أ تختار ان . . . آيا اختيار مىكنى كه بنده‌اى پيامبر باشى يا پادشاهى پيامبر . ص 875 ، س 9 : لا بل اختار . . . بلكه اختيار مىكنم كه بنده‌اى پيامبر باشم .