ص 873 ، س 17 : انا سيد ولد . . .
من سرور فرزندان آدمم و فخرى از اين بابت نمىكنم . . . يعنى فخرى نيست ، يعنى اين را از پيش خود نمىگويم كه افتخار باشد بلكه آن را مىگويم به فرمان ، كه بندگى من باشد و فرمانبرى من .
ص 873 ، س 21 : و لا تزكوا . . .
خود را پاك جلوه ندهيد .
ص 873 ، س 24 : لا فخر أي لا . . .
فخرى نيست براى من به اين چيزها بلكه افتخار به من است .
ص 873 ، س 29 : اسقط الكون . . .
اسقاط كرد ( فروافكند ) هستى را از راز خود با خوار شمارى هستى در چشمش هنگامى كه آن را زير پا گذاشت .
ص 874 ، س 3 :
وَ هُوَ بِالْأُفُقِ . . .
و او در كرانهء برترين بود و كرانهء فرودين و افتخار مىكرد به برترين ؛ نه به برترين بر فروترين .
ص 874 ، س 4 : زويت لى الارض . . .
درنورديده شد براى من زمين و نشان داده شد به من خاوران و باختران آن . گفتهاند درنورديده شد براى او زمين از روى خوار شمارى و كم شمارى تا با چشم خوارشمارى در آن بنگرد نه به چشم افتخار .
ص 874 ، س 22 : انما افتخر . . .
من افتخار مىكنم به حق ، نه حق به من ؛ و هستى به من مىبالد نه من به هستى ؛ فخرى نيست زيرا هركه به چيزى افتخار كند ، آغاز افتخار بدان ، نگريستن بدان خواهد بود و او نهى شده بود از نگريستن به پايينتر از حق به دليل اين گفتهء قرآن : منگر به آنچه برخى از ايشان را بهره داديم .
ص 875 ، س 7 : أ تختار ان . . .
آيا اختيار مىكنى كه بندهاى پيامبر باشى يا پادشاهى پيامبر .
ص 875 ، س 9 : لا بل اختار . . .
بلكه اختيار مىكنم كه بندهاى پيامبر باشم .