تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1788

مساهمون:

ص١٧٨٨
گرسنگى نفس اعتراض پديد آمد . حق پديد آورد تسكين نفس را ، تا اضطراب نفس سر را از حال نبرد . چون نفس ساكن گشت و سر به جاى بازآمد ، عتاب پديد آمد تا نيز با دوست خصومت نفس نكند . از اين معنى گفته‌اند كه مشغول گشتن اين طايفه به طعام نه قضاى شهوت را باشد ، لكن تسكين نفس را باشد . تا گفته‌اند : اذا احرزت القوت اطمأنت النفس . و مثل نفس چون مثل سگ است . تا گرسنه باشد از سر او آمن نباشد . و چون خواهند كه سگ را خاموش گردانند استخوانى به وى دهند و از شر او آمن گردند . لكن سخن بر اين جمله است به اول نفس را رياضت بايد و منع شهوات تا منقاد گردد كه نفس تا مراد يابد هرگز به طاعت كردن رغبت نكند . چون مقهور گشت اگر غذا از او بازدارى يك‌بارگى هلاك شود و از طاعت بازماند . پس غذا بايد داد چندانكه قوت يابد از بهر به جاى آوردن خدمت را ؛ و فزون نبايد دادن تا طاغى نگردد . « قال احمد السمين كنت أمشى فى طريق مكة فاذا أنا برجل يصيح أغثنى يا رجل الله الله قلت مالك مالك قال خذ منى هذه الدراهم فانى ما أقدر أن أذكر الله و هى معى فأخذتها منه و صاح لبيك اللهم لبيك و كانت اربعة عشر درهما » . و معنى ناتوانستن او ياد كردن خدا را آن بود كه به تدبير آن مشغول بود كه چه كنم و در چه به كار برم . سر او به آن تدبير مشغول گشت و از ياد حق بازماند ، يا تواند كه خوف آن او را مشغول كرد تا ياد حق نتوانست آوردن ؛ از بهر آنكه خوف هميشه آن را است كه چيزى دارد ، و مفلسان را هيچ خوف نباشد . و تدبير كردن در موجود است و در معدوم تدبير نيست . [ 248 الف ] و تواند بود كه از بهر آن باشد كه بنده چون چيزى ندارد همه توكلش بر خدا باشد ؛ اما چون چيزى بيافت اعتماد بر آن چيز كند و در توكل او قدح افتد و شومى آن او را از ذكر حق بازدارد . پس چون اين‌قدر دنيا را شومى چنين است بسيار را چگونه باشد ؟ ! از اين معنا است كه پيغمبر عليه السلام گفت : لا تجالسوا الموتى قيل يا رسول الله و من الموتى قال الاغنياء . و ايشان را به سبب آن مرده خواند كه ايشان به تدبير صلاح دنيا مشغول باشند و به ذكر حق
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1788 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى