اين است كه درگزارد حق خداوند قصد درست دارد ، لكن به عجز و بيچارگى مقر آيد .
چنان كه در اخبار آمده است كه وحى آمد به داود پيغامبر عليه السلام كه شكر من به جاى آر . سه روز مهلت خواست . امر آمد كه چه كردى ؟ گفت الهى نتوانستم شكر گزاردن . امر آمد كه چرا ، و خدا داناتر . گفت : الهى خواستم كه يك نعمت را شكرگزارم ، توفيق تو مىبايست ، و به دادن توفيق شكر ديگر بر من واجب آمد ، آن شكر را نيز توفيق تو مىبايست . درگزارد شكر يك نعمت عاجز آمدم به ديگر نرسيدم . امر آمد كه : الآن شكرتنى حين عرفت عجزك عن شكرى .
و ديگر بيت چنين مىگويد كه مرا جهدى و كردارى نيست بجز آنكه من مقصرم در حق خداوند خويش ، و عجز من از به جاى آوردن جهد من نيست . يعنى طاعتى ندارم كه به حضرت خداوند برم جز عجز خويش كه بر او عرضه كنم . و اصل اين آن است كه همه خلق از گزاردن شكر نعمت خدا عاجزاند و از گزارد حق او عاجزتر ، چنان كه گفت :
ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ
اى ما عرفوا الله حق معرفته يعنى ما قضوا حق معرفته . و دليل بر اين خبر فرشتگان است كه گويند : ما عبدناك حق عبادتك .
بيت سيم چنين مىگويد كه اميد من به آنست كه خشنودى تو مرا دريابد و اگر چنين نباشد در قيامت بهرهء من دورى آيد . يعنى اگر خشنود باشى از من رهايى يابم در قيامت ؛ و اگر خشنود نباشى از من اگرچه طاعت دارم دور گردم . باز مىنمايد كه علت رستگارى من خدمت و طاعت من نيست ، لكن علت رستگارى من فضل و رحمت تو است .
« انشدونا لغيره
هبنى أراعيك بالاذكار ملتمسا * ما يبتغيه ذوو التلوين بالغير
فكيف لى بشهود منك يحملنى * عن فتنة الوقت بل عن حجبة الاثر »