بر كراميان كه ايمان قول نيست لكن تصديق است .
نبينى كه به وجود قول ايمان از ايشان خداى ايشان را كافر خواند ؛ و شك نيست كه مصطفى به حق شريعت نگاه داشتن از عمر داناتر بود ؛ و با اين همه عمر بر او اعتراض كرد ؛ و حق او را معذور داشت از آنكه او را قصد بىحرمتى نبود ، لكن حميت اسلام بر او غالب گشته بود . و از اين عجبتر آن است كه چون عتاب نيامد با ناآمدن عتاب حق شريعت را آنجا آورد كه مراد عمر بود . چون اعتقاد و نيت درست باشد ، چنين باشد . باز شيخ رحمه الله حجت مىآرد بر آنكه اين معنى از عمر ترك ادب بود ، و هم از گفتار عمر گفت :
« قال عمر رضى الله عنه فعجب لى شأنى و جرأتى على رسول الله صلى الله عليه و سلم » . گفت شگفت مىآيد مرا از خويشتن . يا گفت شگفت كارى بود كار من و آن دليرى من بر پيغامبر ، و اين همه دليل است كه ترك ادب در حال مغلوبى بنده در او معذور باشد . و نيز دليل است كه تغيير ظاهر به استقامت باطن زيان ندارد ، و چون باطن عمر رضى الله عنه مستقيم بود و آنچه مىكرد تعظيم امر خدا مىخواست نه تحصيل مراد نفس خويش . اگرچه در راه رفتن خطا رفت و حق تعالى خطاى او را صواب گردانيد . و نيز حديث ابو طيبه حجت آورد و گفت :
« و منه حديث ابى طيبه حين حجم النبى عليه السلام فشرب دمه و ذلك محظور فى الشريعة و لكنه فعله فى حال الغلبة فعذره النبى عليه السلام و قال لقد احتظرت بحظائر من النار » . ابو طيبه چون پيغامبر را عليه السلام حجامت كرد و خون او بياشاميد ؛ و در شريعت آن حرام بود ، و لكن در حال غلبه كرد و اين غلبه غلبهء محبت بود ؛ پيغمبر او را معذور داشت و گفت : خويشتن را از آتش حظيرهها ساختى . يعنى خون من ترا حظيره گشت تا آتش دوزخ ترا نسوزاند . حظائر موانع باشد . احتظرت يعنى امتنعت بحظائر يعنى بموانع . پس گفت :
« فهذه و امثالها كثيرة كلها تدل على ان حال الغلبة حالة صحيحة » .
گفت اين چه ياد كرديم و امثال آن بسيار است كه دليل كند بر آنكه حال غلبه حالى است درست . از اين صحت [ 152 الف ] حال نه آن
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1483
مساهمون: محمد روشن
ص١٤٨٣