تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1169

مساهمون:

ص١١٦٩
آن را به جاى بتوان گذاشتن كه به كار نيايد . و آن را توان جستن كه زير قدرت درآيد . و شايد كه اين را از اين نكوتر معنى باشد ، و آن آنست كه آوردن توحيد شرط است لكن صحت آوردن به ناديدن آوردن است . اگر نيارد معطل است ، و اگر ببيند كه بياوردم مشبه است . و شايد كه اين را معنى دگر باشد ، و آن آنست كه : لا يطلب من التوحيد الا الواحد فان من لم يرد الواجد فقد تعطل و من اراد من الواحد غير الواحد فقد تشبه . و از اين نيكوتر هست و آن آنست كه : لا يرى فى توحيده التوحيد فان من راى انه وحد فقد الحد و من لم يوحد فقد كفر فلا بد من التوحيد لان التوحيد تبرؤ من الكفر و لا بد من الاعراض عن رؤية التوحيد لان رؤية التوحيد تبرؤ من الالحاد . و بيان اين سخن دشوار است ، لكن رمزى بگوييم ، و آن آنست كه توحيد صفت موحد است و بىصفت توحيد موحد موحد نيايد . لكن بينندهء صفت خويش بينندهء حق نباشد ، و تا ناظر صفت خويش است از حق محجوب است [ از بهر آنكه حجاب از حق جز ديدن غير حق نيست ، و چنان كه موحد غير حق است توحيد او كه صفت او است ، و تا نظارهء غير حق است از حق محجوب است و محجوب از حق موحد نباشد . و چون حق او را شاهد گشت با غير حق [ 53 ب ] او را مشاهدت نماند تجريد توحيد را معنى اين باشد كه در توحيد موحد را بيند نه موحد و توحيد . و تواند بود كه اين را بهتر از اين معنىاى باشد ، و آن آنست كه بداند كه موحد به توحيد واحد نيامده است ، از بهر آنكه كه بود كه در كونين نه موحد بود و نه توحيد ، و نه نيز كون و واحد و وحدانيت بود ، و اگر به توحيد موحدان واحد آمدى پيش از توحيد موحدان واحد نبودى ، پس موحدان به توحيد موحد آمدند و واحد به توحيد ايشان واحد نيامد . معنى توحيد موحدان به موحدان راجع گشت ، و الحق وراء كل توحيد قائم بذاته موصوف بصفاته . چون اين معانى در توحيد خويش بيند توحيد مجرد گردد . و نيز سخنى است ، لكن عبارت را راه نيست . گفتنى گفتيم و نمودنى به خداى تعالى باز گذاشتيم .