تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢
بروم تا گواه آرم ، زن مرا آبستن كند و برود ، و اگر سخن گويم تازيانه خورم ، و اگر خاموش باشم در غم بميرم ، اين چه حكمت است ؟ پيغمبر را عليه الصلاة و السلام خشم آمد . انصار بترسيدند كه هر زمان از آسمان عذاب آيد . گفتند : يا رسول الله ، سعد منافق نيست لكن مردى غيور است ، هرگز زن روى گشاده به زنى نكرده است ، از بهر آنكه كسى او را نپسوده باشد . و هر زن كه به زنى كرده است طلاق نداده است تا كس او را نپسايد . خداى تعالى از دل سعد همين دانست . اين حكم حد از ميان زن و شوهر برداشت و حكم لعان بنهاد . و پيغمبر صلى الله عليه چون دانست كه خداى تعالى او را معذور داشت ، او نيز خشنود گشت و گفت : أ تعجبون من غيرة سعد و الله انى اغير من سعد و الله اغير منا و لغيرته حرم الفواحش كلها ما ظهر منها و ما بطن . از اين معنى گفتيم كه خداى را عز و جلّ بر اولياى خود غيرت است ، ايشان را به كس ننمايد . جنيد رحمه الله گويد : شبى خفته بودم . بيدار گشتم . سر من تقاضا كرد كه به مسجد شونيزى روم . برخاستم و رفتم . بر در مسجد شخصى ديدم هايل . [ 22 ب ] بترسيدم . مرا آواز داد كه اى جنيد ، از من بترسيدى ؟ گفتم : آرى . گفت : اگر خدا را بسزا شناختى ، جز از وى نترسيدى . گفتم : تو كيستى ؟ گفت : منم ابليس . گفتم : مرا آرزوى بود كه تو را ببينم . گفت : آن ساعت كه از من بينديشيدى خداى را برهانيدى و تو را خبر نيست . اكنون از ديدن من تو را مراد چه بود ؟ گفت : خواستم كز تو بپرسم كه تو را بر فقرا هيچ دست باشد ؟ گفت : نه . گفتم : چرا ؟ گفت : از بهر آنكه چون خواهم كه به دنياشان بگيرم به عقبى گريزند ، و چون خواهم كه به عقباشان بگيرم به مولا گريزند ، و مرا آنجا راه نيست . گفتم : اگر بر ايشان دست نيابى ، بارى ايشان را هيچ بينى ؟ گفت : بينم ، آنگه كه ايشان را در سماع وجد افتد ايشان را بينم . يعنى بر سر ايشان مطلع گردم و بدانم كه از كجا نالند . اين سخن بگفت و ناپديد گشت . به مسجد درآمدم . سرى سقطى رحمة الله عليه در بيغوله‌اى نشسته بود سر بر زانو نهاده . سر برداشت و گفت : دروغ گفت آن دشمن خداى كه