تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
و اما ابو الحسين احمد بن محمد بن عبد الصمد النورى رحمة الله عليه ، قال لا تفتروا بصفاء السرائر فان تحتها نسيان الاولية . پيش از اين گفته‌ايم كه او را از به هرچه نورى خوانده‌اند . او گفت : به پاكى سر غره مگرديد كه زير او فراموش كردن اوليت است ، و معنى اين سخن آن است كه صفوت سر [ را ] نشان [ آن ] است كه جز حق تعالى نبيند ، و هر سر كه چيزى ديد بجز حق تعالى ، آن سر صافى نيست مكدر است ، و صفاى سر نه حق است ، چون صفا به سر خويش بيند به نظارهء خويش مشغول است نه به نظارهء حق . تا از هر دو كون نابينا نگردد به حق تعالى بينا نگردد . چون ناظر خويش و ناظر صفات خويش بود حق را چگونه بيند ؟ و چون اين ديدار اوليت فراموش كرد يعنى اوليت بىعلت بوده است . چون او نظارهء صفوت سر گردد سر را علت گردانيد بىعلتى اول فراموش كرد ، [ 60 الف ] پنداشت كه سر او صافى است ، نيست مكدر است و او را خبر نيست . و اما ابو سعيد احمد بن عيسى الخراز رحمه الله ، « و يقال له لسان التصوف » . و او را اين لقب از بهر آن دادند كه در اين امت كسى را زبان حقيقت چنان نبود كه او را بود ، و او را در اين علم چهار صد تصنيف است . قال فى بعض كلامه ان الله تعالى انما طالب عماله من اوليائه حين آثروه و اختاروه فلم يجوز لهم ان يكون بينهم و بينه داخل و لم يحتمل ان يكون لهم مستراح فى الامور الا اليه . اما آنكه گفت لم يجوز لهم ان يكون بينهم و بينه داخل ، گفت : حق تعالى روا نداشت كه ميان او و ميان دوستان او چيزى درآيد كه هر داخل كه ميان شيئين بود به هر يكى قريب‌تر از آن ديگر بود ، و چون قريب‌تر بود ، حبيب‌تر بود . و هركه كسى را دوست است او را به مقدار محبت او بدان‌كس قرب است . و چون كسى از وى قريب [ تر ] گردد نشان آن است كه او دوست‌تر است . و اين داخل حق را نباشد بنده را باشد ، از [ بهر ] آنكه داخل حجاب بود و مانع . و حق تعالى ممنوع و محجوب نيست ، ممنوعى و محجوبى صفات بنده است . پس