تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
از آنكه خلق را امر كرد به شهادت آوردن ، خود ابتدا كرد و گفت : شهد الله انه لا إله الا هو و الملائكة و اولو العلم . خود را به وحدانيت گوايى داد . و حقيقت توحيد آن بود كه خود را گوايى داد پيش از وجود خلق . چون خلق به وجود آمدند ، همان گفتهء او را بازگفتند . پس گفته را بازگفتن عبارت است ، و عبارت چيزى نه عين آن چيز باشد . و عبارت از برنج عين برنج نبود ، و چنان كه شكر را شيرين گفتن صفت شكر نيست ، عبارت كردن است از چيزى كه آن چيز صفت شكر است . و همه عبارتها همچنين است . و اما على بن منصور الدينورى رحمه الله سئل ما الشوق قال نار الله اشعلها فى قلوب اوليائه تحرق ما فى قلوبهم من الخواطر و الارادات و العوارض و الحاجات . شوق غلبات و هيجان محبت است ، هم بدان مقدار كه محبت باشد هم بدان مقدار شوق باشد . مثل محبت چون آتش است [ 59 ب ] و مثل شوق چون زبانهء آتش . هرچند آتش قوىتر باشد زبانه بيش زند ، و هرچند زبانه بيش زند بيش سوزد . و به مقدار ضعف آتش ، خلق با آتش تقرب تواند كردن . چون قوت گرفت خلق از او گريزان شوند ، كه هركه را يابد بسوزد . مثل شوق همچنين است . آتش هيزم را سوزد و شوق مراد و خاطر و نفس سوزد . و هركس كه دعوى محبت چيزى كند شوق آن چيز با او صحبت كند ، و نشان دوستى آن بدان پديد آيد كه اگر از هر دو كون چيزى پيش او آرند از شوق بدان بازننگرد . و چون چيزى او را از شوق برگرداند پديد آمد كه اين چيز او را دوست‌تر از آن دوست است . و اما الحسن بن على بن يزدانيار ، قال علامة الخوف من الله ذهاب الخوف من غيره و علامة الرجا الى الله الياس من غيره ، و علامة الشوق الى الله الفرار من كل شىء . چون هيچ‌كس از حق قاهرتر نيست ، با خوف قاهر خوف مقهوران محال است ، چون خوف قاهر غلبه گيرد خوف مقهوران را خطر نماند . و چون از حق كسى غنىتر نيست تا طمع از غنى منقطع نگردد به فقيران طمع داشتن محال است . و تواند بود كه اين را به از اين معنى باشد ، و آن آن است كه كس