تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢
صوفى آن باشد كه دل خويش را صافى كرده باشد خداى را عز و جلّ . يعنى جز به خداى ننگرد و بجز خداى را نبيند ، و بجز خداى را نخواهد . هرچند سر از دون خداى دور تر به خداى نزديكتر . و هرچند از دون خداى متوحش‌تر او را با خداى انس بيشتر . و هرچند از دون خداى فارغ‌تر به خداى مشغول‌تر ، زيرا كه آن‌كس كه او را چيزى از چيزى مشغول نگرداند آن حق است . و اما صفات مخلوقان آن است كه به مقدار مشغول گشتن به چيزى از غير او بازمانند . و نزديك اين طايفه دون حق را آن مقدار نيست كه از بهر شغل او حق را به جاى ببايد گذاشتن . سهل بن عبد الله التسترى گويد خداى تعالى مكانى نيافريد از عرش تا ثرى از دل مؤمن عزيزتر ، از بهر آنكه هيچ عطايى نداد خلق را از معرفت عزيزتر . و عزيزترين عطايى به عزيزترين مكان نهند . اگر از عرش تا ثرى مكانى بودى از دل مؤمن عزيزتر ، معرفت را آنجا نهادى . پس خسيس همت بنده‌اى باشد كه مكانى را كه عزيزترين مكانها است به نزديك حق به دون حق تعالى مشغول گرداند . و نيز صافى كردن دل خداى را معنى آن است كه حق را نظر به قلب است نه به جوارح . و ظاهر نصيب خلق است و باطن نصيب حق . ترسند كه اگر نصيب حق را به غير حق مشغول گردانند چون حق نظر كند بجز خويشتن مشغول بيند يك‌بارگى ببرد . چنان كه در اخبار آورده‌اند : اوحى الله تعالى الى ابراهيم يا ابراهيم انى اتخذتك خليلا فانظر ان لا اطلع على قلبك فارى فيه غيرى فاقطعك . و اين خود در شاهد متعارف است كه كسى چون كسى را دوست دارد از بهر معنىاى را ، چون آن معنى [ سر ] خود را خالص نيابد به فوات ساير معانى عتاب نكند . و اگر آن معنى را با غير خويش بيند از دوستى تبرا كند . [ 32 الف ] [ قوله ] : « و قال بعضهم الصوفى من صفت لله معاملته فصفت له من الله كرامته » . صوفى آن باشد كه معاملت او خداى را صافى باشد تا كرامت خداى نيز او را صافى باشد . صفاى معاملت ناديدن معاملت است ، هركه خدمت به جاى آرد و آن خدمت را نبيند خدمت صافى است . چون بيند كه من چه كردم شرك است . حق تعالى بندگان را