يار زيباى خوبروى خليق * جام صهباى خوشگوار عتيق
هست بهتر ز صد هزار چشم * هست خوشتر ز صد هزار فريق
نيست جز سادهام انيس و جليس * نيست جز بادهام رفيق و شفيق
جز بت ساده و بط باده * نيست داروى غم على التحقيق
عقل را درك عشق ممكن نيست * خس رسد كى بقعر بحر عميق
عاشق صادق و بعشق صبور * عقل هرگز نمىكند تصديق
دوش وقت سحر كشيد عنان * سوى دير مغان مرا توفيق
مجمعى ديدم اندرو كز عشق * جسته تنظيم و يافته تنسيق
محفلى خالى از پريشانى * و اندرو جمع سالكان طريق
خلوت خاص طالبان حبيب * مجمع انس عاشقان صديق
همه با يكدگر نديم و قرين * همه با يكدگر شفيق و رفيق
ساعتى بودم اندر آنجا من * مات و حيران به بحر عشق غريق
در سراپايم از سر دقت * نظرى كرد پير دير دقيق
بر منش رقت آمد آرى هست * دل اصحاب وجد و حال رقيق
گفت بر ميهمان ناخوانده * ميزبان گرچه مىكند تحميق
ليك ته جرعهء به ذائقهاش * بچشانيد از اين شراب رحيق
ساقى باد پاى آتش دست * جست از جا بسان برق بريق
كرد از شيشه در بلورين جام * مى نابى برنك و بوى شقيق
چون از آن آب آتشين خوردم * در سراپايم اوفتاد حريق
سوخت چون پاى تا سرم با من * كرد پير مغان چنين تحقيق
كه بود وجه شاهد ازلى * جلوهگر از جمال پاك على
حق بود با على على با حق * هست با حق وجود او ملحق
كرد چون بود حق به او مشتاق * نام او را زنام خود مشتق
نزلونا عن الربوبية * گر به گفتار من نمىزد دق
فاش گفتم كه ملك هستى را * غير از او نيست حاكم مطلق
وحده لا إله الا هو * صادق آيد بشان او الحق
زاده آدم است در صورت * ليك در معنى است از او اسبق
قدرش از كائنات برده گرو * فضلش از ممكنات جسته سبق
فالق الحب و خالق الاشياء * رازق الممكنات و رب فلق
مقامات عارفان ( آئينه بينايان ، اسرار النقطه ، آئين رهروان ) ( فارسى ) — صفحة آئين رهروان 246
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
صآئين رهروان ٢٤٦