تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هادى المضلين ( در علم كلام ) ( فارسى ) — صفحة 288

مساهمون:

ص٢٨٨
سگان در آنجا مجتمع‌اند . اين اسم را بخوان . هر كدام اجابت كرد و به نزد تو آمد ، بگو امير المؤمنين مىفرمايد كه سرّ خود را بر من مكشوف دارى و شرح حال خود بازگويى . فورا آن شخص از خدمت آن سرور برخواست و متوجّه دار السلخ اغنام شد . كلاب بسيارى ديد كه با يكديگر مجادله مىكنند . آن شخص از دور ايستاده و به آن اسمى كه آموخته بودند ، فرياد كرد . ناگاه سگى از ميان آنها خارج شده ، به طرف او روان شد . چون نزديك رسيده ، ايستاد . آن شخص گفت : امر امير المؤمنين است كه شرح احوال خود را بازگويى . سگ به زبان آمده گفت : بدان و آگاه باش كه من پدر تو هستم . قهر ولايت مطلقه مرا به اين‌صورت انداخته است . زنهار ! دست از دامن مولاى خود برمدار كه آن حضرت شاه طلسم‌فكن و طلسم‌شكن است . دخول و خروج اين صورتها جميعا به امر و ارادهء اوست . و همچنين روايت شده كه شخص يهودى متموّل بود و اموال خود را در تحت الارض پنهان نموده ، عزيمت سفر كرد و در عرض راه ، اجل او فرا رسيد و از اين عالم بدر شد . پسرى داشت كه در مدينه بود . چون از موت پدر مستحضر شد ، خدمت امير المؤمنين آمد و عرض كرد : پدر مال زيادى دارد و در زمين پنهان نموده است و مرا اطّلاع و آگاهى به موضع آنها نداد . حضرت فرمود : عزيمت وادى حضرموت يمن كن . چون به آن وادى رسيدى ، غراب و كركس زيادى در صحرا خواهى ديد كه بر تو حمله‌ور مىشوند . وقتىكه نزديك تو مىرسند ، بگو من فرستادهء امير المؤمنين هستم . پدر