به عهد حسن تو دل داشتن چنان عجب است
كه چون هلال نمايندش آنكه دل دارد
* * *
آن را كه در محبّت ، وحدت مراد باشد * همچون چراغ بايد روشن نهاد باشد
* * *
تاريك باد كلبهء شخصى كه هر نفس * بر آفتاب خنده ندارد چراغ او
* * *
به يك قلم بنويس اى فرشته دوزخيم
ز حدّ فزون است گنه ، حاجت مكابره نيست « 1 »
خوشگو نيز در سفينهء خود ، نامى از او برده و نوشته است : خواجهء شريف شيرازى است ، صاحب طبع رسا بوده ، مضامين تازهء او تازگى بخش دماغ است ، خيالات بديع دارد . در شمع انجمن نيز آمده كه در نظم و نثر ، قوّت كمال داشته و به درگاه اكبرى به سر مىبرده . . . سال فوتش معلوم نشد . « 2 »
خواجگى از جمله كاروان عالمانى است كه ايران را به قصد هند ترك گفتند و در اين سرزمين پهناور كه به دار المؤمنين اشتهار داشت ، سكنى گزيدند ، و به نشر معارف حقّهء اسلامى پرداختند ؛ به دربار حاكمان وقت بار يافتند و با انفاس قدسيه و انوار رحمانيه و جذبات روحانيهء خويش هدايتگر آنان بودند . وجود پر فيض اين عالمان دينى ، زمينهء مساعدى را براى استقرار حكومتهاى اسلامى ، حاكميت عدل و داد ، و گسترش آيين حنيف اسلام فراهم آورد كه تاريخ گواه صدق اين مدّعاست .
عصر مصنّف
همانطور كه گذشت ، آن گونه كه در مدارك تاريخى آمده است ، خواجگى تا
هامش
( 1 ) . هفت اقليم ، ج 1 ، ص 237 به نقل از كاروان هند ، ج 1 ، صص 386 - 387 .
( 2 ) . دانشمندان و سخن سرايان فارسى ، ج 3 ، صص 250 - 251 .