را در هم مىشكنى ، داعيهء تو چيست ؟ و پروردگار تو كيست ؟ ابراهيم عليه السّلام فرمود كه : پروردگار من آن كس است كه عنان إماته و إحياء در قبضه اقتدار اوست كه
« رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ »
ديگر مفسران گفتهاند كه اين مناظره بعد از آن بود كه او را به آتش انداخته بود ، پس حيات عبارت از تعلق نفس به بدن است ، و همچنين ممات رفع تعلق او از بدن بىآنكه تصرفى در آن نمايد
و بالجمله دل كه عضو صنوبرى و معدن روح حيوانى است ، و مستقر سرير تعلق نفس ناطقهء كه از بلاد تجردآباد است فلا محاله بيد قدرت بارى تعالى خواهد بود ، چون ظاهر است كه حيات آفرين ميبايد كه صاحب حيات باشد ، و قدرت كامل و علم شامل داشته باشد ، بلكه حكيم على الاطلاق ، و اين امور فرع وجوب بالذات است .
و چون نمرود در معرض جدال و انكار بود ازين مقدمات چشم بصيرت خود را پوشيده گفت كه
« أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ »
من هم زنده كنم و بميرانم ، پس زندانيى كه رشتهء اميد زندگانى قطع كرده بود طلبيد و آزاد كرد گفت : اينك مردهاى را زنده كردم ، و ديگرى را بىگناه طلب نموده بقتل رسانيد ، و گفت اينك زنده را بميرانيدم .
اعتقاد آن متمرد طاغى اين بود كه إحياء بعفو است ، و إماته بقتل ، و نميدانست كه إحياء و إماتهء خلق حيات و موتست در اجساد ، و آن جز حضرت قادر مختار را نباشد ، يا ميدانست و بر حضار مجلس خود تلبيس ميكرد ، اما چون ابراهيم عليه السّلام در مقام نصيحت بود نه بر حضور مجادله و فضيحت ، مراعات شرايط جدال نمود و فساد مدعاى او را كه در غايت وضوح بود متعرض نگشت ، و از اعتراض بر معارضهء فاسدهء او اعراض فرموده حجّتى ديگر آورد ، و از مثال خفى بمثال روشنتر از آن انتقال كرد ، و از صحايف مقدورات الهى نكتهء فرو