دانستن هر چيز از آن جهت كه فعل فاعلى است و فاعل او كيست و او را چگونه ساخته و به جهت چه ساخته ، البته سبب تكميل و زياد شدن يقين و معرفت و رسيدن به غرض و غايت از خلقت است . چه خوب گفته هر كه گفته :
من نه آن صورتپرستم ، كاز تماشاى تو مستم * هوش من دانى كه برده ؟ آن كه صورت مىنگارد
البتّه ديدهاى و مىدانى كه اهل فرنگ و فرق خارجه و اطبّاء و اهل صنعت چه قدر در علم طبيعى و خواص و لوازم و اضداد و منافيات اشياء مهارت دارند و مىدانند ، و علم ايشان از براى ايشان جز ضلالت و گمراهى ثمرى ندارد . پس آنچه از امر به تفكّر و مدح تدبّر و حسن تعقّل ، در آيات و احاديث وارد شده ، مراد جهت دوّم است .
حال دو مثال از براى اهل كمال بياوريم ، يكى از عالم تكليف و يكى از عالم تكوين ، و در هر يك ، چهار قسم دليل ذكر نمائيم تا مطلب خوب معلوم شود و قاعده درست به دست آيد .
گوئيم بعون اللّه ، هر وكيلى امين است و هر امينى قولش معتبر است و قبول قولش لازم است به اجماع و به اتّفاق عقلاء ، پس قول وكيل معتبر است و قبول قولش لازم است . و به طريقه قياس خلف گوئيم اگر وكيل امين نبودى قولش معتبر نبودى و لكن معتبر است به اجماع و به اتّفاق عقلاء ، پس امين نبودنش باطل و محال ، زيرا كه وجود ملزوم لازم دارد وجود لازم را ، و نفى لازم لازم دارد نفى ملزوم را ، و انفكاك لازم از ملزوم محال است . اين هر دو دليل به طريق جهت اول بود كه صرف انّ است و محض اثبات ملازمه و مباينت است .
و به طريق جهت دوّم گوئى چرا حق تعالى وكالت را جعل و وضع نمود و اذن در وكيل گرفتن داد و مباشرت را در همه جا واجب نكرد . گوئيم بعون اللّه ، سرّش اين است كه هر كارى از دست هر كسى بر نيايد و نتواند . پس بسا كارها به جهت تكميل تو و به جهت نظم دنيا يا آخرت تو لازم است و از تو بر نمىآيد و از ديگران بر مىآيد و بسا امور ايشان را لازم است و نتوانند و از تو بر مىآيد . پس اگر حق تعالى اذن در وكالت نداده بودى ، نقض غرض و ترجيح مرجوح لازم آمدى و عمل به اصلح نكرده بودى . و ايضا وكالت از اسباب سهولت و راحت است اگر چه خود توانى نمود و ايضا هر كارى كه از تو بر آيد باز نتوانى نمود ، زيرا كه خلاف شأن است و باعث ذلّت و جهالت و سفاهت