و رسول او را و دوست مىدارد او را خدا و رسول او .
گفت كه : پس شب به روز آوردند مردم اضطراب داشتند در شب كه رايت به كه داده مىشود ، چون روز شد مردم به خدمت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله رفتند ، همه اميد رايت داشتند ، پس فرمود كه : كجاست على بن ابى طالب ؟
گفتند : يا رسول اللّه ! هر دو چشم او آزار دارد .
گفت : فرستادند به سوى او ، و آوردند . پس آب دهن به چشم او ريخت و دعا كرد از براى او ، پس چاق شد به نحوى كه گويا هرگز درد نداشت ، پس رايت را به او داد ، پس گفت : يا رسول اللّه ! مقاتله كنم تا آنكه مثل ما شوند ؟
پس فرمود كه : برو به تأنّى تا نازل شوى در فضاء ايشان ، بعد از آن دعوت كن ايشان را به اسلام و خبر بده ايشان را به آنچه واجب است ايشان را به حق خداى تعالى در اسلام به حق خدا كه اگر هدايت كند خداى تعالى به وسيلهء تو يك كس را بهتر است از براى تو از شتران سرخ .
و از « صحيح مسلم » « 1 » از ابو هريره كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله گفت در روز خيبر كه :
هرآينه مىدهم اين رايت را مردى را كه دوست مىدارد خدا و رسول او را فتح مىكند خداى تعالى به دست او .
گفت عمر بن خطاب كه : ما أحببت الامارة الا يومئذ فناورت لها رجاء أن ادعى لها قال : فدعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله على بن ابى طالب فأعطاه ايّاها ، و قال : « امش و لا تلتفت حتى يفتح اللّه عليك » .
قال : فسار على شيئا ثم وقف و لم يلتفت و صرح برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله « على ما ذا اقاتل ؟ » .
قال : « قاتلهم حتى يشهدوا أن لا إله الا اللّه و أن محمدا رسول اللّه ، فاذا فعلوا ذلك فقد
هامش
( 1 ) . صحيح مسلم 7 / 121 .