پس عمر گفت : هيچ .
پس على عليه السّلام گفت كه : پس دست از او بردار .
پس دست از او برداشت عمر ، پس شروع كرد عمر كه اللّه اكبر مىگفت « 1 » .
و اين روايت باطل مىكند توجيه صاحب « مغنى » و شارح « تجريد » را به وجوه چند :
يكى : قول او كه استشار بها اناسا به واسطهء دلالت كردن اين بر ظهور جنون همچنان كه پوشيده نيست .
و دوم : قول جماعت كه مجنونة بنى فلان زنت در جواب امير المؤمنين عليه السّلام كه : ما شأن هذه بىآنكه آن حضرت تفتيش از عقل او كرده باشد .
و سوم : قول آن حضرت : « اما علمت ان القلم مرفوع عن المجنون حتى يبرأ » « 2 » زيرا كه اگر امر عمر به رجم آن مجنونه به واسطهء عدم علم به جنون بود هرآينه امير المؤمنين عليه السّلام مىگفت كه : « هذه مجنونة » ، و اكتفا به آن مىكرد به واسطهء عدم حاجت به زائدى كه در آن هتك حرمت امام بود به واسطهء دلالت كردن آن زياده بر زيادتى نادانى عمر .
و جواب عمر به قول خود كه : بلى بعد از استفهام على عليه السّلام : اما علمت ان القلم . . دلالت بر غايت نادانى او مىكند زيرا كه دلالت دارد كه علم به رفع قلم از مجنون داشته و آن لازم ظاهر اللّزوم كه عدم استحقاق مجنونه مر رجم را غافل بوده است .
و گويا كه عمر از رفع قلم هم غافل بوده و از كيفيت سؤال امير المؤمنين عليه السّلام
هامش
( 1 ) . سنن ابى داود 2 / 339 ، سبل الهدى و الرشاد 9 / 198 .
( 2 ) . مناقب اهل بيت ، ملا حيدر شيروانى : 347 ، سنن ابى داود 2 / 339 ، شرح نهج البلاغة 12 / 205 .