كرد عمر را منازعه كرد طلحه و گفت : چه مىگويى با خداى خود وقتى كه والى كردى بر ما مرد غليظ را ؟
پس گفت : مىگويم : يا رب ! والى كردم بر ايشان خير اهل تو را .
و نگفت هيچ كس در حيات او و بعد ممات او اينكه واجب نيست بر ما امضاء امر او در امر استخلاف بلكه سعى ايشان در اول از براى عدول بود ، و بعد از استقرار امر هيچ كس را سخنى در وجوب اطاعت او نبود و اين اجماع است كه دلالت بر امامت عمر بلكه بر امامت هر كس كه امامى به امامت او نص كند مىكند « 1 » .
[ بطلان امامت عمر ]
و در اين بحث است به چندين وجه :
اما اول : به واسطهء آنكه ظاهر شد بطلان امامت ابى بكر ، و فرع باطل مىشود به بطلان اصل .
اما دوم : به واسطهء آنكه قبول نداريم تحقق اجماعى بر اين ، بلكه از جمله امور واضحه است از براى كسى كه تتبع كلام امير المؤمنين عليه السّلام و ذريهء معصومين آن حضرت كند آنكه امير المؤمنين عليه السّلام و بعض صحابه ميان خودشان مىگفتند به بطلان اصل و فرع و اظهار اين مىكردند مادام كه ممكن بود و اگر چه قادر نبودند بر مواجهت او به بطلان .
و اما سوم : به واسطهء آنكه اگر تسليم كنيم كه ظاهر نشده است از براى ما اظهار كردن ايشان بطلان را هرآينه اين اجماع سكوتى خواهد بود در مقام
هامش
( 1 ) . سفينة النجاة : 153 - 154 .