آنچه مر او را صورتى و حالى نباشد او معدوم باشد ، اگر گوييم : نفس مردم به جود و قدرت موجد حقّ همى از عدم سوى وجود شود ، نيز روا باشد . ]
[ و گوييم كه اين عالم نه موجود است و نه معدوم است بدانچه وجود او به زمان خاص كه آن « اكنون » است متعلّق است ، و همىنشايد گفتن كه پيش از اين اين عالم هست ، بلكه شايد گفتن « 1 » كه بود - و بود هست نباشد ، بلكه هستى آن كه بود باشد « 2 » گذشته باشد - ، و نيز نشايد گفتن كه اين عالم پس از اين هست ، بلكه شايد گفتن كه باشد ، و بودنى اندر حدّ امكان باشد نه اندر حدّ وجوب . و چو حال عالم اين است ، حال موجودات عالم هم اين است . ]
[ پس پيدا شد كه مردم اندر اين عالم نه موجود است و نه معدوم ، و بر سفر است - بدانچه از عدم سوى وجود شود - و زاد او اندر اين سفر علم است و مر او را اندر اين راه الفغدنى « 3 » است « 4 » و خوردنى « 5 » تا بدان قوى شود و به حضرت صانع عالم برسد . و ثواب مردم مر او را وجود حقيقى اوست و وجود حقيقى او حصول اوست اندر نعمت بىهيچ شدّت كه آن مر او را سوى وجود بازكشد تا هست شود به حقّ و ابدى باشد . و عقاب مر مردم را وجود است نه حقيقت ، و وجود نه حقيقت مردم حصول اوست نه اندر نعمت ، بلكه به جوهر باقى است ، و بدانچه به نعمت نرسد ، حال بىنعمتى مر او را سوى عدم بازكشد تا ابد الدّهر اندر ميان وجود و عدم بماند و آن مر او را عقوبت باشد ، چنان كه خداى تعالى همىگويد :
إِنَّهُ مَنْ يَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِماً فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ لا يَمُوتُ فِيها وَ لا يَحْيى
« 6 » . و همين است حال هر معدنى . نبينى كه هر كه بيمار باشد « 7 » موجود باشد ، و ليكن درد و رنج مر او را همى سوى عدم باز كشد تا بدان سبب عذاب همىبيند ؟ پس ظاهر كرديم كه عذاب چيزى نيست مگر كشنده مر موجود را از وجود سوى عدم . و معدوم
هامش
( 1 ) .CB: نشايد گفت . / تصحيح قياسى /
( 2 ) .C: - باشد .
( 3 ) .B: الفنجيدنى .
( 4 ) .C: - است .
( 5 ) .C: + است .
( 6 ) . طه ( 20 ) : 74 .
( 7 ) .C: شود .