هم موجود همىگوييم و هم متحرّك ، و ظاهر است كه حركت جسم ذات جسم « 1 » نيست - چه اگر حركت ذات جسم بودى ، چو وجود [ جسم ثابت شدى حركت او با او ثابت شدى و ظاهر حال نه چنين است - ، پس درست شد كه حركت مر جسم را به حادثى باشد ] كه سپس از وجود او پديد آيد مر او را . و هم اين است سخن اندر سكون كه او نيز حادث است اندر جسم . نبينى [ كه به وجود جسم وجود سكون او « 2 » لازم نيايد ؟ و ] چو اين هر دو صفات حادثاناند و جسم از ايشان خالى نيست ، درست شد كه جسم پيش از اين دو حادث نبوده است [ و با ايشان برابر موجود ] شده است . و آنچه ( او ) از محدثى بيشتر نبوده باشد قديم نباشد و آنچه قديم نباشد محدث باشد . ( پس جسم محدث باشد « 3 » . )
و چو درست كرديم كه حركت مر جسم [ را به حدث لازم ] آيد نه به ذات ، اكنون بيان كنيم كه روا نيست كه حركت قديم باشد . و برهان بر اين قول آن است كه گوييم : مر جسم را حركت نيست جز به گشتن [ او از مكانى به مكانى ] ديگر ، ( و اگر روا باشد كه مر جسم را حركت باشد جز به گشتن او از مكانى به مكانى ديگر ، ) پس روا باشد كه جسم از مكانى به مكانى ( ديگر « 4 » ) شود بىآنكه مر او را حركتى باشد . و اگر اين محال باشد ، آن نيز محال باشد كه حركت [ جسم جز به گشتن او ] باشد از مكانى به مكانى ديگر . و به مكانى ديگر شدن نباشد مر جسم را مگر از مكان نخستين خويش ، از بهر آنكه گفتيم كه حركت جسم [ به انتقال باشد ] و انتقال گشتن باشد از مكانى به مكانى ديگر . پس حركت جسم به ضرورت محدث باشد ، از بهر آنكه او پيش از آن حركت اندر [ مكان نخستين ] بوده باشد تا به مكانى ديگر شود . و اگر كسى گويد كه مر جسم را حركت نيز به گشتن حال و صورت او باشد ، مر آن حركت را هم اين حدث [ لازم ] آيد ، از بهر آنكه جسم سوى صورتى
هامش
( 1 ) .CB: او .
( 2 ) .C: - او .
( 3 ) .B: - پس . . . باشد .
( 4 ) .B: - ديگر .