تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرمايه ايمان در اصول اعتقادات ( فارسى ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
تعلّق گيرد به اين بدن معاد روحى كه مجرّد است و باقى است بالشّخص و تشخّص انسانى نيست مگر به تشخّص نفس ناطقه كه روح عبارت از اوست ، و در تشخّص نفس ناطقه مادّهء بدن دخيل است با « صورت‌مّا » اى نه با صورتى معيّن . نمىبينى كه شخص طفل بعينه همان شخص كهل و شيخ است با آنكه بدن كهل و شيخ بعينه بدن طفل نيست . پس هرگاه كه روح مثاب مثلا بعينه روح مطيع باشد كه باقى است بالشّخص و مادّهء بدنش بعينها مادّهء بدن وى ، لازم نيايد كه مثاب غير مطيع باشد چنان كه لازم نيست كه كهل مثلا غير طفل باشد . وجه دوّم : بر مذهب جماعتى كه قائل نيستند به تجرّد روح ، بلكه روح را قائم دانند به بدن و فانى دانند به موت بدن ، ليك گويند كه بدن از موت معدوم نشود بلكه متفرّق شود اجزاى وى ، و آنچه معدوم شود به سبب موت ، حيات بدن باشد كه مشروط است به اجتماع اجزاء بدن ، و در روز قيامت چون اجزاى متفرّق شده مجتمع شود باز حيات يابد و شخص همان شخص اوّل باشد بعينه . چه تفرّق اجزاى جسم را موجب زوال تشخّص وى ندانند . و اين هر دو جواب بنابر تسليم امتناع اعادهء معدوم است بعينه . و در ميان مردم جماعتى هستند كه قائل نيستند به امتناع مذكور ، و كار بر ايشان لا محاله آسان باشد و محتاج به جواب نباشند . و ببايد دانست كه آنچه گفتيم در وجوب معاد دلالت كند بر وجوب معاد جسمانى بنابر آنكه ثواب و عقاب موعود ثواب و عقاب جسمانى است و ايصال ثواب و عقاب جسمانى لا محاله موقوف است به اعادهء بدن ، به سبب آنكه بىواسطهء بدن قبول لذّت و الم جسمانى نتواند كرد و ظاهر است كه ثبوت لذّت و الم جسمانى منافى ثبوت لذّت و الم روحانى نيست چنان كه مذهب محقّقين قائلين به تجرّد نفس ناطقه است . پس حق ثبوت روحانى و جسمانى هر دو باشد . امّا روحانى بنابر تجرّد نفس ناطقه و بقاى وى بعد از مفارقت از بدن و التذاذ وى به كمالات حاصلهء از علم و عمل و تألّم وى از ضد كمالات . و امّا جسمانى بنابر وجوب ابقاى وعد و وعيد كه موجب ايصال ثواب و عقاب جسمانيّين است . و چون صحّت اعتقاد دينى موقوف به اعتقاد به تجرّد نفس ناطقه نيست و اين رساله منحصر است در ذكر اعتقادات دينيّه ، لهذا از اثبات تجرّد نفس ناطقه و بيان