كى كند بدخواه با تأييد بختش همدمى * چون كند عصفور با عنقاى مغرب « 1 » همبرى « 2 »
فضل حكم كس بود با فضل او گاه عيار * چون درمهاى بد و دينارهاى جعفرى
شمس را گويد زحل بر كوه حلمش لالهاى * زهره را گويد قمر در باغ علمش عبهرى
اى كه در ملّت سپاه دين حق را خسروى * وى كه در دولت سر هفتم فلك را افسرى
همچو خاك از حلم « 3 » جان جاودانى را تنى * همچو آب از علم شاخ زندگانى را برى
روز و شب در كار دينى سال و مه در شغل شرع * از زبان و از قلم جان هزاران جانورى
دفتر فتوى نويسى خامهء حجّت زنى * جامهء اسلام دوزى پردهء بدعت درى
از فصاحتهات پندارى كه در تذكير تو * جبرئيلت مقرئى كردست و عرشت منبرى
مفتى دين خداى و داور خلق جهان * حجّت سلطان وقت و نايب پيغمبرى
چون قلم برداشتى پيدا شد اندر عهد تو * از سر كلك حسن برهانت تيغ حيدرى
عندليبان فصاحت را بباغ از مخبرت * همچو طاووسان خرد دادست نيكو منظرى
خصم را با تو بيك جا كى « 4 » بود همصحبتى * روز و شب را كى بود در خانهء هم خواهرى
هفت كشور هشت گشتست و همه عالم رهى * فاضلان يكباره أذناب « 5 » و تو در دِهدِه سرى
خسرو [ هر ] هفت چرخست آفتاب نور بخش * گرچه بر چرخ چهارم باشدش رامشگرى
مفتى هر هفت كشور پس تو باشى بر زمين * از براى آنكه در خطّ چهارم كشورى
شكر ايزد را كه فرزندان تو همچون تواند * زانكه ايشان دُرّ پا كند و تو بحر اخضرى
سرور دين شد نظام الدّين بهمزادى ترا * هر كه همزاد سران شد زيبد او را سرورى
از نظام « 6 » و از ظهير و شمس و بدر و نجم و نور * ساخت شش جوهر خرد تا باشى آن را جوهرى
هامش
( 1 ) - « مغرب » بضم ميم و سكون غين و كسر راء است در قاموس گفته : « و العنقاء المغرب بالضم و عنقاء مغرب و مغربة مضافة طائر معروف الاسم لا الجسم ( الى آخر ما ذكره ) » طالب تفصيل خودش بمظان آن رجوع فرمايد .
( 2 ) - در برهان گفته : « همبر بر وزن قنبر بمعنى همراه و قرين و نظير باشد و بمعنى برابر شدن و مقابل نشستن هم به نظر آمده است » و در اينجا همپرى بپاء سه نقطهء فارسى نيز درست است يعنى همپروازى .
( 3 ) - نص : « حكم » .
( 4 ) - نص :
« بيك جائى »
( 5 ) - نص : « از باب »
( 6 ) - گويا اين نظام كه فرزند عماد الدين است غير آن نظام الدين است كه در بيت سابق تصريح كرد كه همزادش بوده است .