نور اوّل در بيان موت ارادى و موت طبيعى ، و ناچار بودن از آن
بعد از آنكه ظاهر شد از مباحث سابقه كه فايدهء ايجاد ، رسيدن هر شىء است به كمال لايق به آن ، و دانستى كه نفس ناطقهء انسانى شيئى است كه استعداد تمام اشيا در او هست ، و در اوّل خلقت متحد است با مراتب جسميت و حيوانيت و نباتيت ، و به مرور ظاهر مىشود در او و راسخ مىگردد در جوهر ذات او كمالات مجردات ، تا آنكه متحد مىشود با ملأ اعلى و كروبين ، و متصرف مىگردد در مواد كائنات به اذن اللّه و حوله ، يا آنكه به واسطهء كسب ملكات رذيله و رسوخ جهل و اعتقادات فاسده و صفات ذميمه ، مانند بخل و حسد و شره و حرص و شهوت ، متحد مىگردد با شياطين و جنود جهل ، و متصل مىگردد به شجرهء خبيثه و سجين و حيوانات ، و بروز مىكند از جوهر ذات او ظلمت و شئونات كفر و عكوسات خبث و وجوهات جهل و ثمرات حرص و نتايج شهوت .
و لكن مادامىكه پردهء طبيعت و غشاى حيوانيت بر روى بصيرت او كشيدهاند ، بر نمىخورد و نمىداند كه چه اندوخته و چه ذخيره نموده است از براى خود . و بعد از رفع حجاب غفلت و قطع علاقهء روح از بدن ، به ديدهء تجرّد و ملكوتى مىبيند مراتب سير و سلوك خود را و مقاماتى كه به واسطهء براق عقل در رفرف محبت و جبرئيل ارادت طى نموده بود ، به صورت درجات عاليه و قصور رفعيه مشاهده