مشغول و زير و زير دارد و به هيچ فصول نپردازند وإلا از اين ، شريعتها هيچ نيست و هر يكى را از احكام شريعت تأويلى نهاده اند وباطنى ، چون به تحقيق نگرى همه در ابطال شريعت كوشيده اند ، لعنهم الله ، چنان كه گويند در معنى اين خبر كه پيغامبر صلواة الله عليه گفت : " القبر رؤضة من رياض الجنة او حفرة من حفر النيران " معنى اين گور تن آدمى است كه گور شخص اوست ونفس اندروست ، اگر اين كس باطنى باشد و خويشتن را بگذارد و احكام شريعت رنجه ندارد تن او روضهء بهشت باشد ، پس اگر باطن و تأويل شريعت نداند به طاعت و عبادت رنج كشد و تن او از كندهء دوزخ باشد . وگويند درخت طوبى ، كه گويند درختيست در بهشت ، هيچ جاى نباشد كه شاخ آن درخت آنجا نرسد و گويند تأويل اين چيز آفتابست كه هر روز همهء عالم را بگيرد و به هر سرائى جائى نباشد كه از او شاخى فرو نيايد ، و مانند اين تأويلها ساخته اند قرآن و شريعت و نماز و روزهء و حج و ايمان را و اگر هر يك را شرح دهيم كتاب دراز گردد ، اينقدر كه ياد كرديم نمودار [ را ] 1 بسنده باشد , وبناى مذهب ايشان بر هفت گانه است و به هفت پيغامبر مفرند به ظاهر ، هر چند به باطن همه را منكرند و امام هفت گويند و آن كه هنوز بيروت نيامده است و منتظر است " ولى الزمان " خوانند و روز عيدماه رمضان از هر سرى درمى ودانگى بستانند يعنى هفت دانگ . وايشان را به هر شهرى كسى است كه خلق را بدين مذهب دعوت كند ، آن كس را " صاحب جزيره " ( 2 ) خوانند 3 و از دست وى به هر شهرى داعيان باشند و آن كس را كه دين بر او عرضه كنند " مستجيب " خوانند . و دو تن بودند معروف در روزگار ما كه ايشان به محل صاحب جزيره رسيده بودند ، يكى ناصر خسرو كه به يمگان مقام داشت و آن خلق را از راه برد و آن طريقت او [ از ] 4 آنجا برخاست و ديگر حسن صباح كه به اصفهان مى نشست و از آنجا به رى آمد و متوارى گشت و خلقى مردم را از خراسان و عراق بيراه كرد و بدين مذهب خواند و يكى بود به غزنين كه او را محمد اديب خواندندى و داعى مصريان بود و
هامش
1 - كلمهء ميان دو قلاب افزودهء مرحوم اقبال است . ( م . د . ) .
( 2 ) در چاپى : جريده ( م . د ) .
3 - حجت جزيره نيز گويند و حجت در عالم دعوت مرتبهء چهارم است پس از امام و بيش از داعى . و جزيره يك قسمت از هفت قسمت زمين و منطقهء دعوت هر حجت است . ( م . د ) .
4 - كلمهء ميان دو قلاب افزوده مرحوم اقبال است . ( م . د . ) .