ميگريستند پس گفتند : بيائيد تا از معصيت توبه كنيم و اگر نيكيى كردهايم شفيع خود سازيم .
اوّل - گفت : ملكا تو عالمى كه وقتى مزدورى گرفته بودم چون مزدش ميدادم بگذاشت و برفت من مزد او را نگاهداشتم و بر آن معاملت ميكردم تا مالى عظيم حاصل شد ، چون مزدور را يافتم ديگر باره هوا را بشكستم و آن جمله مال كه جمع آمده بود بوى تسليم كردم اگر اين كار را براى رضاى تو كردهام ما را از اين ورطه نجات ده ؛ در حال آن سنگ از در غار بسه يكى باز پس شد پس روشنائى يافتند .
دوّم - گفت : ملكا تو عالمى و ميدانى كه مادرم از من آب خواست در شب ؛ چون ببردم در خواب رفته بود نيارستم كه بيدارش كنم و نيارستم كه بروم ترسيدم كه بيدار شود تشنه همچنان تا روز استاده بودم اگر اين را براى رضاى تو كردهام ما را از اين بليّه نجات ده ؛ در حال و ساعت سه يكى ديگر گشاده شد .
سيّم - گفت : ملكا تو عالمترى كه در همسايهء من زنى بود بمنظر و ديدن بىمثل بود و از هوسش بيقرار گشته بودم به هيچ وجهى نتوانستم كه او را بچنگ آورم زيرا اگر چه با جمال بود خدادان و پارسا بود ، تا قحطى عظيم درآمد و وى با فرزندان درماندند از من استعانت كرد و من نيز از وى طلب مقصود كردم نااميد بازگشت ، روز دويّم و سيّم همچنين حال بود يك بار بيامد و فرياد كنان و گريان و اندوهناك مرا گفت : آنچه خواهى ميكن كه كار از دست بشد چون مرا كار آراسته شد بار إلها از تو بترسيدم و توبه كردم ؛ در حال سنگ بيكبار بگشود و ايشان بسلامت از آنجا بيرون آمدند .
301 -
من آتاه اللَّه خيرا فلير عليه
« 1 » .
( 1 ) هر كه خدا با وى نعمتى كند بايد كه خلق بر وى ببينند ؛ زيرا كه اگر پنهان
هامش
( 1 ) در بعضى نسخ مخطوطه :
« فليل عليه »
و در حاشيه نوشته شده « قوله :
فليل
؛ الظاهر أنّه من ولى يلي وليا ، و الامر الغائب منه : ليل ؛ و الحاضر : ل ؛ و انّما سكّن اللّام لمكان الفاء » .