كدام است ، بدين مفهوم كه آدمى هنگام آگاهى از پديدهها چگونه ضمانت مىكند كه آنها با حقايق بيرونى منطبق هستند . اگر عكس شخصى به دو داده شود و ادّها گردد كه اين عكس فلان شخص است كه پيشتر او را نديده آيا اين ادّعا را تصديق خواهد كرد ؟ طبيعتاً نَه ، زيرا او نمىتواند عكسى را كه به او نشان داده شده با واقعيت خارجى ، يعنى انسانى كه هرگز نديده است ، تطبيق دهد .
دراين جا به اين سخن باز مىگرديم كه : اگر علم صورتى در ذهن و يا نفس است انسان بدون آن كه پديدهها به گونهاى مستقيم براى او منكشف شوند ، ضمانت همخوانى اين تصوير با حقايق خارجى كدام است ؟ اين همان چيزى است كه آدمى را به بنيان نهادن علمى واداشت كه آن را منطق ناميدند و شايد همين معمّا شالودهء بنيانگذارى علم منطق بود ، اگر چه بعداً گونهگونى بيشترى يافت و نامهاى عديدهاى همچون منطق ( ارسطو ، دكارت ، كونت ، ماركس و . . . ) بر آن نهاده شد ، ليكن با اين همه آدميان همچنان خطا مىكنند و اين شيوهها جز اندكى سودمند نبوده است ، زيرا راه حل نهايى در اين نهفته است كه علم ، اشياء را به گونهاى مستقيم كشف مىكند و براى آدمى ظاهر مىگرداند و اين صورت پديدهها نيست كه در ذهن نقش مىبندد .
راه كشف حقايق
هنگامى كه آدمى ماهيت علم را مىشناسد و در پرتو وجدان ، از لابلاى نشانهها و دلايل علم به وجود عقل پىمىبَرد و سپس در مىيابد كه هر معلومى را كه علم كشف كرده است صادق مىباشد ، چنان كه هر معلومى را كه عقل باز شناخته نيز صادق است و مىفهمد هر معلومى را كه از طريق گمان ، آرزو ، هوى ، هوس و شهوت دريافته صادق نيست . بنابراين مهمترين شيوه در كشف حقايق و عدم انحراف از آن ، از ايمانِ به خدا گرفته تا كوچكترين چيز ، همان شناخت عقل و در