مىانديشد اطمينان پيدا مىكند كه وجود دارد .
به ديگر سخن : انسان مىداند و چون مىداند به علمش اطمينان مىيابد و اگر از او بپرسى : كه چهكسى گفته است كه تو موجود هستى ؟ پاسخ مىدهد كهمن مىگويم كه موجود هستم و هنگامى كه از او مىپرسى : از كجا چنين چيزى را مىدانى ؟
پاسخت مىدهد : مادامى كه من مىانديشم و آگاهى دارم پس موجود هستم .
از اين جا براى ما روشن مىشود كه علم ، پرده از پديدهها بر مىگيرد و درستى اين پديدهها را كشف مىكند ، زيرا از « ويژگيهاى علم » آن است كه موجب مىشود آدمى بدون هيچ شك و ترديدى بدان اطمينان يابد ولذا آدمى هنگامى كه آگاهى مىيابد نمىتواند به اين آگاهى در جان خود ترديد نشانَد .
آنچه بايد بدان اشاره شود اين است كه آدمى هنگامى از علم ، دور تر و دور تر مىگردد كه بكوشد علم را با مفاهيم و الفاظ ، تعريف و با اوصاف ، توصيفش كند ، زيرا « علم با تصوّرات و مفاهيم » ، پرده از خود بر نمىگيرد ، بلكه تنها با خود ، خويش را كشف مىكند نَه با چيز ديگرى و اين نظير آن است كه كسى در روزى آفتابى چراغى در دست گيرد تا در پرتو آن خورشيد را كشف كند ، غافل از آن كه خورشيد ، خود ، پرده از خويش بر مىگيرد .
از گذشته علم ، علم را مىبيند و علم از طريق نشانههاى خود از علم پرده بر مىگيرد . آدمى توقّع ندارد كه با دست ، گوش و يا زبانش ، چشمش را ببينند ، بلكه اين چشم است كه مىتواند با استفاده از آينه ، چشم را ببيند .
هنگامى كه آدمى مىگويد من نمىدانستم پس آگاهى يافتم ، يا بگويد نادان بودم و خداوند متعال اندك اندك به من علم ارمغان كرد و من آگاهى يافتم ، در واقع در « پرتو علم » به « علم » رسيده است . بنابراين علم ، پرده از خويش بر مىگيرد و در ذاتش غور ژرفانديشى مىكند و خود براى خويش منكشف مىشود . اين حقيقت از ويژگيهاى علم است و هر تعريفى از علم جز اين ، ما را از خودِ علم دور تر و دور تر مىكند .
اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى (فارسى) — صفحة 77
مساهمون: آژير
ص٧٧