شايد اين نيز تصوّر خطايى باشد ، زيرا آدمى هنگام خواب و هنگام فراموشى و هنگام خشم علمش را فراموش مىكند . خداوند سبحان مىفرمايد :
وَمَن نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ . . . « 1 » .
« هر كه را عمر دراز دهيم ، در آفرينش دگرگونش كنيم . . . » .
پس ارادهء خداوند سبحان مقدّر فرموده كه آدمى علم خود را از كف بنهد و اين امرى وجدانىاست كه بهفطرت و وجدان آدمىارتباط دارد وسخن ومثال نمىتواند آن را در بر گيرد ، بلكه بازگشت به فطرت آدمى است كه آن را كامل فرامىستاند .
پس آدمى هنگامى كه به چيزى آگاهى مىيابد كه قبلًا نمىدانسته ناگزير بايد دربارهء چگونگى اين آگاهى از خود پرسش كند و پيرامون ماهيت اين نور كه پرده از ناشناختهاى براى او برگرفته وجدان خويش را به سخن وادارد .
ويژگيهاى علم
آيا ممكناست علم با علم ، شناخته شود ؟ شايد اينسؤال در ذهن برخى مطرح شده باشد . ما پيشتر گفتيم كه علم از احاطه منزّه است ، زيرا همان عاملى است كه روشن مىكند وپرده برمىگيرد ، ولىآيا اينكاشفمىتواند همانمكشوفهم باشد ؟
آرى ! ممكن است علم با علم ، شناخته شود و به ديگر سخن علم پرده از خود برگيرد .
دكارت مىگويد : « من مىانديشم پس هستم . » يعنى من مىدانم و آگاهى دارم پس هستم ، بلكه مفهوم آن چنين است كه من به علم خود به وجودم آگاهى دارم .
اين سخن او صحيح است ، زيرا اگر آدمى علم نمىداشت نمىتوانست به وجودش آگاهى يابد . او به هنگام خواب نمىتواند به وجودش آگاهى پيدا كند ، چنان كه به هنگام فراموشى ، جهل و جنون به وجود خود اطمينان نمىيابد ، ليكن هنگامى كه
هامش
( 1 ) - سورهء يس ، آيهء 68 .