تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى (فارسى) — صفحة 74

مساهمون:

ص٧٤
انسانى از ياقوت آن را مىراند اين دريا را مىشكافد ، يا حتّى مىتواند چنين صورتى را بر لوحى نقش كند ، يا آن را به شعر ، يا سرود و يا نمايشنامه در آورَد ، امّا اين پندار ، علم نيست و صرفاً يك گمان است و گمان ، هيچ لايه‌اى از حقيقت را دربر نمىگيرد . چنان كه آدمى مىتواند پديده‌ها را تصوّر كند ، او مىتواند پديده‌ها را نيز تصديق كند با اين تفاوت كه « تصوّر » امرى بسيط است و « تصديق » حكم بر دو امر مىباشد . پس آدمى مىتواند گمان كند كه مثلًا خداواره است يا والاترين خداوند است ، چنان كه فرعون و نمرود چنين مىپنداشتند ، ولى اين تصديق ، علم نيست ، زيرا با واقعيت خارجى ناهمخوان مىباشد . « علم » آن است كه حقايق و پديده‌ها به گونه‌اى ظاهر و حاضر ، كشف شوند . براى مثال انسانى كه به هنگام شب در مىيابد هم اينك شب است اين نَه تصوّرى است در ذهن او ، و نَه تصديقى است در نزد او ، بلكه كشف ، ظهور و حضور شىء براى اوست . اين ديدگاه اگر چه از سوى بسيارى از فلاسفهء قديم و جديد - مانند دكارت از فلاسفهء متأخر غربى - مورد اعتراف قرار گرفته است ، ولى پيش از اينها بايد آن را در شمار بينشهاى اسلامى دانست كه كمال نيافته و شكل نگرفته ، مگر در قرآن كريم ، احاديث نبوى و اهل بيت عليهم السلام . پس آيات قرآن كريم ، احاديث پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وامامان اهل بيت عليهم السلام هستند كه اين حقيقت را براى ما بيان داشته‌اند كه « حقيقت علم » نورى است كه خداوند سبحان آن را در دل هر يك از بندگانش كه خواهد بيفكند . خداوند مىفرمايد : عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ « 1 » . « به انسان آن آموخت كه نمىدانست . »
هامش
( 1 ) - سورهء علق ، آيهء 5 .