به فلوطين ، شاگرد امونيوس بنيانگذار نو افلاطونى نسبت داده شده است « 1 » .
ما هنگامى كه مىبينيم يكى از نويسندگان معاصر كتابى دربارهء سهروردى مىنگارد و او را فيلسوف شهيد مىنامد و به تفصيل پيرامون شخصيت او داد سخن مىدهد ، در حالى كه بر اساس اعتراف خود سهروردى مىدانيم او انديشههاى خويش را از هرمس ، زرتشت و افلاطون ستانده به طرح اين پرسش مىپردازيم كه :
چگونه او مىتواند در راه اسلام شهيد شده باشد در حالى كه شهداى اسلام ، كسانى هستند همچون زيد ، يحيى بن زيد ، محمد ذى النفس الزكيه ، برادر او ابراهيم ، فرزندان عبداللَّه بن حسن ، حسين شهيد فسخ و ديگران كه درخت اسلام را با خون خويش آبيارى كردند ، ولى هيچ نوشتهاى دربارهء آنها نمىيابيم ، صرف نظر از اين كه به اين شهدا طعنه نيز زده مىشود و اجتهاد آنها در راه اقامهء حقوق و طلب رضاى آل محمّد صلى الله عليه و آله ، مورد نكوهش قرار مىگيرد .
هامش
( 1 ) - دكتر محمدعلى ابوريان به عنوان برترين كسى كه پيرامون مكتب اشراقىگرى به نگارش پرداخته و دربارهء شخصيت سهروردى مىگويد : بخشى تابنده با ريشههايى عميق در انديشهء اسلامى به چشم مىخورد كه همان شاخهء نحلهء ا فلاطونى است و فيلسوف اشراقى شهاب الدين سهروردى مقتول و مكتب او نمايانگر آن است .
سهروردى تحت تأثير صابقه قرار داشت و لذا مردم را به ستارگان و اختران فرا مىخواند و جماعت سرگشتهاى را كه عشق به عالَم نور و جلال نور الانوار و كسانى كه در سرودههاى خود دادخواهى مىكردند زنده مىگرداند . مقصود از اين سرودهها اشعارى است پيرامون اختران هفتگانه . سهروردى افلاطون را جلودار حكمت مىشمرده و مىگويد : رئيس ما و صاحب قوّت و نور ، افلاطون است . او جلوداران حكمت را آگاتا ، ذيمون ، هرمس ، انبادقليس ، فيثاغورس ، سقراط و افلاطون مىداند . سهروردى منابع حكمت شرق را به روزگاران حكيمان شاهنشاهى ايران باز مىگرداند و مىگويد : در ميان ايرانيان امّتى بوده است كه به سوى حق ، ره مىبردند و حكيمان فاضل كه شباهتى به مجوس نداشتند در پرتو اين حق ، عدالت مىورزيدند و ما حكمت نورانى و شريف ايشان را كه ذوق افلاطون گواه آن است زنده گردانيدهايم . به نظر ما سهروردى نخستين كسى است كه تحت تأثير انديشهء افلاطون قرار گرفت و سپس اين تأثير در ميان اشراقيان همچون ملاصدراى شيرازى ( وفات به سال 1050 ه ) ادامه يافت . مراجعه كنيد به كتاب « الفلسفة الاخلاقية عند افلاطون » ، ص 340 و كتاب « اصول الفلسفة الاشراقى » ، ص 76 .