رهايى مىيابند ، برخى از فلاسفه كوشيدند از يك سو تا تودهها را به سوى خود جذب كنند و از سوى ديگر گوهر انديشههاى فلسفى خويش را پاس دارند ، لذا انديشههاى جاهلانه و بت پرستانهء يونان باستان را با تعالى حضرت مسيح در هم آميختند و به اقانيم سه گانه قايل شدند .
آنها گفتند : ما به حضرت مسيح ايمان داريم ، ليكن مسيح انسانى چونان ما نيست ، بلكه او از تبار خداست و ما به مريم ايمان داريم ، ولى مريم نيز انسانى همچون ديگر انسانها نيست ، بلكه روح القدس است . پس عيسى فرزند خداست و روح القدس ، واسطه وبدين ترتيب آيين مسيحيت را از روح توحيد تهى ساختند .
بار ديگر در ميان امّت اسلامى كه به رسالت محمّدى باور داشت تاريخ تكرار شد ، كه ، مردم قرآن را مىخواندند و بر اساس روايات و فهم خود از زبان عربى تفاسير سادهاى از آن مىكردند كه با سادگى و فطرتشان هماهنگ بود ، ولى آنان كه با نام دين بر مردم تسلّط يافته بودند و خلافت شرعى را از اهلش ربوده بودند تصميم گرفتند بهتشويق انديشههاى فلسفى بپردازند كه مردم را از رسالت دين دور مىكرد ، رسالتى كه تسليم شدن در برابر هر سلطهاى جز سلطهء حق و عدالت را نفى مىكرد ، لذا انديشههايى پديد آمد كه مردم را از رويارويى با سيطره جويان دور مىكرد .
بنابر اين بايد فرهنگ را از ريشه كاويد ، درشناسايى اين ريشهها ، منابع و اهداف آن كوشيده به ويژه آن كه متأسفانه هم اينك جريانهاى فرهنگى هلنيسم به بسيارى از نوشتهها و حتّى برخى كتب دينى كه به قلم اين فلاسفه نگاشته شده ، نفوذ يافته است و ما بايد بدانيم كه ميان قرآن كريم و اين گونه فرهنگها پيوندى در ميان نيست ، چنان كه ميان قرآن و جاهليت ، زيرا قرآن نور و كتاب الهى است و اين فرهنگها چيزى نيستند مگر مجموعهاى خرافه كه دست ساز آدميان و با الهام از شيطان رجيم است .
اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى (فارسى) — صفحة 52
مساهمون: آژير
ص٥٢