اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ . . . « 1 » .
« خداوند نور آسمانها و زمين است . . . »
تفاوت ميان اسلام و سخن ديگران در تأكيد اسلام است بر اين كه زمان ، چيزى مجرّد است كه خداوند سبحان با كلمهء كامل خود كه همان نور پيامبر ما محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله آن را آفريده است . پس زمان همان آفرينش است ، زيرا اين آفريده ، موجود نبوده و بعداً موجود شده است . پس اگر ما عدم وجود اشياء را فرض كنيم و تنها به وجود نور پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت او عليهم السلام در برابر عرش قايل شويم ، اين به مفهوم وجود زمان خواهد بود . از همين روست كه در تعابير روايات شريف كلماتى همچون « باقى مانديم ، روزگارانى درنگ كرديم ، سايههايى بوديم سبز در درگاه عرش ربّانى كه او را تسبيح و تقديس مىكرديم » را مىيابيم . يعنى زمان بر آنها مىگذشت ، اگر چه نَه خورشيدى ، نَه زمينى ، نَه ماهى ، نَه شبى و نَه روزى در كار بود .
بهشت نيز چنين است و زمانى دارد بى آن كه خورشيدى داشته باشد و تأثير نور در همه جاى آن يكسان است . بهشت از جوهرى بسيط آفريده شده كه خداوند عزّوجلّ عَرَضى را بر آن نهاده كه نام آن نور است ، يعنى جوهرى نورانى ، لذا تمامى بهشت ، حيات است و نور آن پيوسته در پرتو حركت صادره از سوى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ، اهل بيت او و ديگر مؤمنان فزونى مىگيرد و اين در پى عظمت نورايشان است كه بر نور بهشت فزونى دارد .
كسى كه به حركت جوهرى مادّه اعتقاد دارد و در نقطهاى بغايت مهم با عقيدهء اسلامى اختلاف مىيابد . اين نقطه همان اعتقاد آنهاست در اين كه حركت جوهرى حركتى ذاتى است ، يعنى ذات هر پديدهاى حركت است و ذات هر پديدهاى رفتن به سوى تكامل و كمال است . اين سخن تا حدّى شبيه سخن ماركس و داروين
هامش
( 1 ) - سورهء نور ، آيهء 35 .