مىكنند كه انسان همان زمان است و مردم چيزى نيستند جز زمانهاى متحركت ، زيرا زمان ، جوهر و حركت انسان است و در يك سخن در ميان فلاسفه ديدگاههاى گوناگونى پيرامون زمان يافت مىشود كه ما به گونهاى بسيار چكيده ، آنها را بيان مىكنيم :
الف - ديدگاههاى فلسفى
1 - ارسطو حقيقت زمان را مقدار حركت جسمى مىدانست كه ديگر اجسام را در برگرفته است .
2 - ملّا صدرا مىگويد : زمان ، مقدار حركت جوهر سيّال است و به ديگر سخن ، زمان در حقيقت ، همان حركت جوهرى است كه در هر جسمى سامان مىيابد و همين مقدار حركت ، زمان ناميده مىشود . شايد اين همان چيزى باشد كه انيشتين آن را بُعد چهارم مىنامد .
3 - برخى از فلاسفه زمان را صرف و هم مىدانند و بر اين اساس ، گذشته ، حال و آينده در خارج وجودى ندارند ، بلكه فقط در اوهام ما يافت مىشوند .
4 - برخى فلاسفه نيز معتقدند زمان صرف پيوند رخدادى است با رخداد ديگر .
پس هرگاه در سپيده دم نماز مىگزاريم نماز ما كه يك رويداد است با طلوع فجر كه رويداد ديگرى است پيوند مىيابد و پيوند ميان اين رويداد ( نماز ) با آن رويداد ( طلوع فجر ) همان زمان است .
5 - افلاطون مىگويد : زمان ، ادامهاى جوهرى است كه به ذات خود استوار است و هرگاه به امور ازلى نسبت داده شود سرمدى ناميده مىشود و هرگاه به موجودات مجرّد نسبت داده شود دهر ناميده مىشود و هرگاه به متغيرات نسبت داده شود زمان خوانده مىشود . « 1 »
هامش
( 1 ) - مراجعه كنيد به پانوشت صفحات 84 - 85 كتاب علم الكلام ، ج 1 ، تأليف سيد احمد صفايى .