تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الحكم (فارسى) — صفحة 4

مساهمون:

ص٤
و اعوانه و اتباعه ، وارنى فى آل محمد ( ص ) ما ياملون و فى عدوّهم ما يحذرون آمين يا ذا الجلال و الاكرام يا ارحم الراحمين كه اعليحضرت سليمان شوكت سكندر حشمت دارا دربان خاقان كيتى ستان ، فرمان فرماى ممالك ايران ، شاهنشاهى كه پادشاهان جهان ، و سلاطين زمان از تقبيل آستان بارگاه رفعت و جلالتش پاى بر فرق فرقدان و طعنه بر بهرام و كيوان زده‌اند . صاحب حشمتى كه پادشاه انجم حشم ثوابت و سيار از مشاهدهء سپاه غير محصور ، و جنود نامعدودش ترسان و هراسان قهقرى برگشته چهار سقف اين گنبد مينائى را مآمن و مأواى خود ساخته ، بهرام خون‌آشام را پاسبان و ماه گردون نورد را ديده‌بان نمود ؛ همانا از شدت بيم و هراس پاى ثباتش متزلزل گرديده ، گاهى بر بام اين قصر لاجوردى به بحر محيط فكرت غوطه خورده ، دريا دريا عرق انفعال ريخته ، و گاهى از اضطراب و اضطرار در زير اين سطح خاكسترى پنهان 6 گرديده ، انگشت حيرت به دندان گرفته ، شهريارى كه از مهابت سنان شعر اشكافش بهرام خون‌آشام در پنجم پايهء اين سپهر نيلى فام برخود لرزيده ، روى به مغاك مغرب نهاده ، و از صلابت شمشير غبرا مطافش شيران بيشهء وغا ، در بيغوله‌ها خزيده ، و سركشان وادى ظلم و جفا به خاك هلاك مذلت افتاده‌اند ؛ عدالت‌گسترى كه صيت عدل و دادش از ثرا تا به ثريا فرو گرفته ، داورى كه با اندك ستمى خاك هستى ستمگران را به باد فنا داده ، ريشهء ظلم و طغيان را چنان از بيخ بركنده ، به آتش قهر پادشاهى سوخته كه شير با نخجير همدم گرديده ، گرگ با ميش هم‌نفس ، صعوه با باز هم زبان آمده ، كبك با شاهين هم‌نشين و توامان . و لنعم ما قيل :
به روزگار تو باقى نماند دست تطاول * مگر سواعد سيمين و بازوان سمين را
بدايع الحكم (فارسى) — صفحة 4 | آقا على مدرس زنوزى طهرانى (حكيم مؤسس)